عزيزان دل (7)  روآ، مخمل و ملوس

 

اينا سه تا از پنج تا گل پسر نبات هستند كه قسمت بود تو اين دنيا بمونن. اون دوتاي ديگه حدودا يك ماهشون بود كه رفتن بهشت و موندن اين سه تا خوشگل پسر ها.

جنازه ي يكي از بچه ها رو يه گوشه اي پيدا كردم  و ديدم طفلك گردنش پاره شده بود. از بس وقتي اينا كوچيك بودن نبات خانوم روزي صد بار جابجاشون مي كرد!! اون يكي رو هم ديگه نديدم..

خلاصه نبات خانوم موند و يه فضاي سبز باز و آزاد و خالي از انسان با اين سه تا بچه! ولي اصلا كوچكترين اهميتي به اين بچه ها نمي داد! قبلا هم گفتم كه اصلا شيرشون نمي داد و اين بيچاره ها همش گرسنه بودن و به زور مي ذاشتيمشون تا شير بخورن! ليسشون هم كه اصلا نمي زد و از  همون اول هر پنج تاشون چشماشون چركالو و بسته بود! خلاصه وقتي شدن سه تا، يكيشون چشماش خوب بود و اون دو تاي ديگه به طرز وحشتناكي چشماشون چركي بود.

من و دوستم كه به نوبت بهشون سر مي زديم هر دفعه يه كم قطره تو چشمشون مي ريختيم و جاي نبات! تميزشون مي كرديم. ولي چشم مخمل انگار به جاي اينكه بهتر بشه بدتر مي شد. خلاصه يه روز دوستم از دانشگاه بهم زنگ زد و گفت انگار چشم مخمل از جاش دراومده و زده بيرون!!

خيلي حول شده بوديم هر دومون و بالاخره بعد از اينكه از چند دامپزشك محترم تلفني كمك خواستيم و همه در جواب فقط گفتن "بايد ويزيت بشه!!" بالاخره يه خانم محترمي كه سالهاست به گربه ها رسيدگي مي كنه و خيلي با تجربه هستن به دادمون رسيد و گفت كه بايد از چه آنتي بيوتيكي استفاده كنيم و با پماد چرك ها رو از بين ببريم.

اين اتفاق دقيقا زماني افتاد كه من داشتم مي رفتم مسافرت و دوست گلم "آنيتا ي مهربون" يك هفته ي كامل هر روز رفت دانشگاه و به چشم اين كوچولو مخمل خان رسيدگي كرد. اون هم در شرايطي كه دانشگاه تعطيل بود و همه ي رفت و آمد ها با هزار عذر و بهانه بود و كلي هم همه زير ذره بين بودن!!

مخمل كوچولو چشمش كاملا بيرون اومده بود و حال خوبي نداشت ولي با مراقبت آنيتاي عزيز كم كم عفونتش كم شد و از بين رفت. چشمش برگشت سر جاش ولي الان طوريه كه ديگه به نظر نمي رسه بتونه با اون چشم ببينه...

خدا رو شكر حال همشون الان خوبه و زندگي خوبي در كنار هم دارن. نبات بعد از سه ماه داره كم كم ياد مي گيره كه بچه ها رو تميز كنه! يه كم باهاشون بازي كنه!! كشتي بگيره!! دعواشون كنه!!

كلي هم خانوم خانوما قلدر شده!! هيچ موجودي حق نزديك شدن تا فاصله ي يك كيلومتري قلمرو خانوم رو نداره!! يعني حياط به اون بزرگي دانشكده رو كاملا اختصاص داده به خودش و به محض نزديك شدن هر گربه اي چنان جيغ هايي مي كشه كه آدم باورش نمي شه اين نباته!

حالا هر دفعه كه مي رم به جاي اينكه همشون رو تو همون باغچه ها در كمال صلح و صفا كنار هم ببينم بايد كلي دنبالشون بگردم!

 

اين هم از عكس ها ي زيباي نوه هام!!

چون مجبور بودم همه رو از خونه آپلود كنم و سرعت اينترنت بسيار كمه مجبور شدم عكس ها رو انقدر كوچك كنم! ببخشيد!

 

اين سه برادر مهربون

 

اون دو تا كه دارن همديگرو بوس مي كنن ملوس و روآ هستن اون گوشه ايه هم مخمله!

 

 

 

 

اين مخمل عزيزه كه اون چشمش تو اين عكس پيدا نيست

 

 

 

 

روآ پسر ارشد نبات كه مي خواد به طرز خطرناكي از پشت بوته ها به من حمله كنه و من رو از پا دربياره!!

 

 

 

اينم ملوس، كه بيشتر از ملوس، نبات كوچولو صداش مي كنم از بس كه شبيه مامانشه! چند روز پيش كه كاملا با مامانش اشتباه گرفتمش!!

 

اينم صحنه هاي كشتي مادر و بچه ها

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پي نوشت: آنيتا جون خيلي براي بچه ها زحمت كشيدي. باز هم ممنون..

 

پينوشت ۲: كاش اين دامپزشكان كه اينهمه هم اسم و رسم دارن و صد جا كلينيك و ... يه شماره حساب هم اعلام كنن كه وقتي مي خوايم تلفني ازشون سوال كنيم ويزيتشون رو واريز كنيم ،تا تلفني هم جواب سوال رو بدن!!

من هر موقع كه لازم شده هر حيووني رو رسوندم به دامپزشكي يا بيمارستان ولي اين بار خودمون هم به زور مي تونستيم رفت و آمد كنيم چه برسه به اينكه حيوون رو ببريم بعد هم برش گردونيم!!

 

پينوشت ۳: اميدوارم دامپزشكان محترمي كه اينجا مي شناسم ناراحت نشده باشن كه همگي هميشه هر سوالي كه داشتم راهنماييم كردن و خيلي هم با مسئوليت هستن و باز هم ازشون تشكر مي كنم. مخصوصا از آقای رضا ترابی كه كلي راجب سيا كوچولو كه يه كم مريض شده بود من رو راهنمايي كردن و بچه ام الان حالش خوبه.

 

پينوشت ۴: سفرنامه و شرح حال جوجك هام طلبم!!!

 

پینوشت ۵: باز هم وحشیگری...

 

 

ببخشید!

سلام!

ببخشید "مخاطبان عزیز" که این چند وقت به وبلاگتون سر نزدم و جواب کامنت هاتون رو ندادم!

 

ببخشید ""وبلاگ جان" که هی گفتم "به زودی پست جدید می ذارم" و نذاشتم!

 

ببخشید "عزیزان دلم" که این چند وقت با عجله و از سر وظیفه بهتون سر زدم و غذایی دادم و وقت نشد دو کلمه با هم حرف بزنیم!

 

ببخشید "دوستان نزدیک" که موبایلم یک ماهه خرابه و وقت نکردم درستش کنم و با هیچ کدومتون درست حسابی صحبت نکردم!

 

از امروز صبح شدم مثل یکی دو ماه قبل!

 

ولی مهمان جان!

خونه بد جوری خالیه..

این رسمش نیست..

...

..

.

 

 

قطار كذايي!!

 

شيراز و اصفهان از نظر من اوج هنر ايران اند!

البته شهر هاي ديگه هم جاي خود داره مثل كرمانشاه، يزد، كرمان، تبريز و ... ولي انگار همه چيز در اين دو شهر دور هم جمع شده.

اين بار باني اين مسافرت، مهمان عزيزمان بود كه دوست داشت بعد از سالها ايران گردي كنه و بچه هاش رو با ايران بيشتر آشنا كنه. اول مي خواستيم بريم شيراز ولي به اصرار مهمان جان كه دوست داشت با قطار مسافرت كنه چون بليطي براي شيراز پيدا نكرديم راهمون رو نزديك تر كرديم و راهي اصفهان شديم. و عجب سيستمي داشت اين رزرو بليط اينترنتي قطار ها!! بعد از تلاش چند روزه و تماس هزار باره با 139 كه اطلاعات قطاره بالاخره موفق نشديم بليطي رزرو كنيم و پدرمان دست به كار شد و خودش رفت بليط ها رو تهيه كرد و آورد!

خلاصه ما سوار قطار شديم و حركت كرديم. قطار ساعت 11 شب حركت كرد و قرار بود 6 صبح برسيم به اصفهان. واقعا خوابيدن در قطار چه شكنجه ايست! همينطور تا صبح قل خورديم و غر زديم!! سر درد من هم بعد از 6 ماه دوباره توي اون تكون تكون هاي قطار اوج گرفت و ديگه همه چيز تكميل شد! حدودا 4 صبح بود كه قطار ايستاد. همه خواب بوديم و من فكر كردم كه براي نماز ايستاده. ولي خبري از اون آقايي كه اعلام مي كنه "نمازه.... نماز" نشد!

چيزي حدود نيم ساعت همونجا مونديم تا اعلام كردن نمازه و برين پايين. بعد هم يك ربع بعد با عجله گفتن سوار شين قطار داره حركت مي كنه. در اين مدت من از زور فشار سردرد اصلا نمي تونستم از جام تكون بخورم و فقط دعا مي كردم اين قطار زودتر راه بيافته و برسيم تا پياده بشم و از اين جهنم نجات پيدا كنم ( خدا هيچ وقت نصيبتون نكنه سردرد!)

وقتي همه دوباره سوار شدن ديديم قطار حركت نمي كنه.. ده دقيقه، بيست دقيقه!! كم كم همه قطار از خواب ناز بيدار شدن و هي سوال كردن چرا اين قطار راه نمي افته؟!  كه بالاخره مامورين قطار اعلام كردن چيزي نيست، يه كم مشكل فني پيدا كرده الان درست مي شه راه مي افتيم.

بعد از يك ساعت قطار بالاخره حركت كرد و تلق تلق كنان راه افتاد و همه دوباره خوابيديم به اميد اينكه يك ساعت بيشتر استراحت مي كنيم! ولي دوباره قطار ايستاد!

گلاب به رويتان، گلاب به رويتان، اين ميگرن لعنتي با حال تهوع شديد همراهه!!! و اون وسطه من با اون حال نزار بايد دقيقه اي بيست بار مي رفتم  توي اون دستشويي گل و بلبل قطار!!!

قيافه ام هم ديدني بود... چشم هاي پف كرده و قرمز، رنگ و روي سفيد مثل گچ ديوار! يه دستمال هم محكم بسته بودم دور سرم بلكه اين درد كمي آروم بشه! مردم هم با دلسوزي عميقي من رو تا wc همراهي مي كردن!

پدرم مسئول واگن رو صدا زد و گفت مي شه به پزشك قطار بگين بيان اينجا؟ مامور قطار هم لبخند زنان گفتن ما پزشك نداريم ببخشيد!! بعد يه نفر رو صدا زدن اومد گفت من بهيارم چه مشكلي دارين؟ گفتن: يه مسكني ضد تهوعي چيزي مي خوايم براي اين بيچاره.

ايشون هم يه نگاهي به من كرد و گفت ببخشيد ما اينجا قرص نداريم!!

احتمالا ايشون فقط وظيفه اش تو قطار به عنوان بهيار اين بوده كه اگه كسي ايست قلبي كرد بهش تنفس دهان به دهان بده!

 

خلاصه قطار كمي حركت كرد و براي بار سوم دوباره از حركت افتاد! اونم كجا؟ وسط بيابون! هيچي غير از بيابون دور و بر ما نبود! فقط زمين لم يزرع و خشك! تازه آفتاب هم ديگه در اومده بود و هوا به شدت خفه كننده بود! اين بار معلوم شد كه هر بار كه قطار ايستاده موتور ديزلش سوخته!

ديگه ماموران قطار خودشون به حرف اومدن و گفتن اين ديزل ها مال 70 سال پيشه و تا الان داره كار مي كنه! ديگه سرويس و اين حرف ها جوابگو نيست!

اين بار نزديك دو ساعت وسط بر بيابون ايستاديم!! هواي قطار هم كه خالي از اكسيژن! داشتم از زور سردرد بيهوش مي شدم. به پدرم گفتم از يكي بخواد كه اين پنجره هاي مسخره رو باز كنه كمي اكسيژن وارد بشه! پدرم هم رفت و به مامور گفت. خيلي جالب بود! چند نفر اومدن تا تلاش كنن يكي از پنجره ها رو باز كنن ولي مگه مي شد!؟! پنچره ها رو از بيخ پيچ و مهره كرده بودن و باز نمي شد!  بعد كشف كردن كه پپيچش چهارسو  هست و در قطار هم پيچ گوشتي چهار سو ندارن!!!

خدا وكيلي شما با اين شرايط توي اون قطار بودين دلتون نمي خواست سرتون رو بكوبيد تو ديوار؟!!

آخرين بار كه جنازه وار از wc خارج شدم ديدم دو تا از مامور ها با قيافه ي خندان بدو بدو اومدن گفتن بيا بيا پنجره رو باز كرديم!!!

بيچاره ها فكر كنم با چنگ و دندون هر طور بود بازش كرده بودن!! همون موقع قطار هم بعد از عوض كردن سه تا ديزل حركت كرد...

سرم رو تا گردن از پنجره بيرون كرده بودم و نفس مي كشيدم و سردردم كم كم داشت قابل تحمل ميشد!! همسايه هامون هم هي ميومدن احوالم رو مي پرسيدن !

ديگه نمي خوام بيشتر از اين از مصيبت هاي قطار تعريف كنم و بگم كه تا اصفهان اون يكي ديزل هم با مرگ دست و پنجه نرم كرد و چند دقيقه يك بار تمام قطار را بوي لنت سوخته بر مي داشت و چند باري هم دود غليظ سرطان زايي از ديزل وارد حلق اينجانب شد كه تا گردن بيرون قطار بود! نمي خوام بگم...

حيف كه حال درستي نداشتم وگرنه عكاسي مي كردم تا شما هم اون بيابون وحشتناك رو ببينيد!

داستان اين سفر شش ساعته كه تبديل به يازده ساعت شد به اندازه ي كل سفر نامه ام طول كشيد! مامورين قطار و حتي مسئولين هتل كه از دوستانمون هم بودن مي گفتن تو اين همه سال سوختن سه تا ديزل تو يك سفر بي سابقه بود!!

 

 

 

اين هم شانس ما و شانس مهمان جانمون بود كه "بي سابقه" نصيب ما بشه!!

سفرنامه ي تصويري رو هم در يك پست ديگه به زودي مي گذارم.

 

اين همه بد گفتم از قطار، جا داره در آخر اين رو هم بگم كه به محض اينكه از قطار پياده شديم از بلند گو ها اعلام كردن كه از فردا مي تونين برين آژانس هاي مسافرتي و پنجاه درصد از هزينه ي بليط رو به عنوان خسارت دريافت كنيد!

پدر گرامي هم رفت خسارت ها رو دريافت كرد بليط هاي برگشت رو هم پس داد!!

 

پينوشت براي مهمان جان: مهمان جان خودت مي دوني كه مهمان نيستي و صاحب خونه اي! اين فقط يه لقب بود!! دلگير نشي يه وقت! ببين ما رو با اين قطار كذايي بردي پدرمون در اومد، ما هم ازت دلگير نشديم!!!

سفر با ايرانسل

اين پست رو از شهر زيباي اصفهان ميگذارم. قبل سفر ميخواستم بنويسم كه سفرم ولي وقت نشد! ولي الان ديدم كه خواهرم با ايرانسلش مشغول گشت و گذار در اينترنته! منم دلم ايرانسل خواست! انشالا با يه سفرنامه مفصل برميگردم. تا بعد..