پس از یه مدت طولانی!!! سلام!

واقعیتش این مدت غیر از تنبلی، سرم هم شلوغ بود و به لطف مهمان های تابستانه مون ایرانگردی و مهمون بازی دوباره برقرار شد!

مدتی که شمال بودیم، صفاي عزيز دل دائم جلوي خونه مون بود و هيچ قصد محافظت از بقيه ي اهل محل رو نداشت! كلا از لحظه اي كه ميبينه ماشين ما رسيده خودش رو مي رسونه و تا دقيقه ي 90 با ما همراهه.

البته صفا زياد هم اهل بازي و ورجه وورجه نيست. اصولا بيشتر مي خوابه و گه گاهي هم با سگ هاي گله يه خوش و بشي مي كنه.

پدرم كه حسابي با صفا دوست شده، و صفا هم احتمالا از اونجا كه مي دونه كه اولين موجود غير انساني است كه پدرم علناً بهش ابراز علاقه مي كنه، در بدو رسيدن، وقتي ما خونه نبوديم از پشت در پدرم رو صدا مي كنه و وقتي در باز مي شه از گردنش آويزون مي شه و يه روبوسي اساسي با هم مي كنن!!!

از كباب و جوجه كباب و اينها بگيريد تا قورمه سبزي و ماكاروني و آش و .. ، صفا هم مهمون سفره ي ما بود و اصلا هم اهل تعارف و ناز و ادا نبود!

بقيه اش رو با عكس ها دنبال كنيد:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امیدوارم این حس ناخوشایند دست از سر من برداره و دوباره مثل قبل زود به زود بنویسم.

ممنون که این مدت یاد من بودین