امروز شايد يكي از پر استرس ترين روزهاي زندگيم بود..
فكر مي كنم دو سه كيلويي وزن كم كرده باشم!
دو سه روزي بود كه نبات بچه كوچولوم درد داشت و خيلي سخت راه مي رفت. شكمش بيش از اندازه بزرگ بود و مطمئن بودم كه بچه زياد داره. پاهاي عقبش هم از فشار بي حس شده بود طفلي موقع راه رفتن لنگ ميزد. اين دو روز كه همه اش يه گوشه ي دنج پيدا كرده بود و خوابيده بود و آب و غذا و نوازش به صورت ساعتي براشون اعمال مي شد!
امروز ساعت 9.30 صبح بود كلاسم تموم شده بود و داشتم ميومدم بيرون. از پنجره بيرون رو نگاه كردم تا دنبال دوستم بگردم كه ديدم نبات اومده وسط حياط داره مي چرخه!! تعجب كردم و فكر كردم زايمان كرده كه بلند شده و داره راه مي رو چون تو اين دو سه روز اصلا از جاش تكون نخورده بود. از اون بالا نمي تونستم تشخيص بدم. بدو بدو رفتم پايين و ديدم نه هنوز بارداره. تا من رو ديد شروع كرد با اون دهن خوشگل كوچولوش منو صدا كردن. نشستم كه نازش كنم ديدم راه افتاد به سمت پشت ساختمون و هي منو صدا كرد تا برم.
رفتم دنبالش ..
رفت پشت ساختمون و از پله ها رفت پايين و وارد شوفاژ خونه شد. تو راه هم هر دو قدم يك بار بر ميگشت و من رو صدا مي كرد.
يه كارتن از همون دو روز پيش گذاشته بودم تو موتور خونه كه اگه يدفعه خواست زايمان كنه بره اون تو. يه دور هم قبلا بردم بهش نشون دادم.
وارد شد و منو صدا زد كه برم تو. همراهش رفتم و ديدم بلافاصله رفت توي كارتن خوابيد و شروع كرد خيلي آروم صدا كردن. رفتم بالا سرش و كمي نازش كردم كه ديدم داره دست و پاش رو به ديواره كارتن فشار مي ده. قلبم داشت مي ايستاد...
تازه فهميدم بچه ام دردش گرفته و اومده دنبال من تا كمكش كنم!!!
خيلي حول شده بودم و نمي دونستم چكار بايد بكنم. نبات فقط به شكمش فشار مي آورد و درد مي كشيد و من آروم شكمش رو ماساژ مي دادم..
دو تا از دوستام رو هم يواشكي و به دور از چشم بقيه خبر كردم واسه كمك..
بعد از نيم ساعت يه چيزي مثل سر بچه بيرون اومده بود ولي بيشتر نميومد و نبات هم درد شديد داشت. زنگ زدم دكتر قاسميان و پرسيدم چكار بايد بكنم. اونم منو به شدت ترسوند و گفت همين الآن بيارش اينجا چون بچه گير كرده الان هم خودش ميميره هم بچه هاش.
با يه هول و اضطرابي با همون كارتن بلدش كرديم و برديم تو ماشين اما همين كه خواستيم حركت كنيم فرشته كوچولو يدفعه به دنيا اومد....
با دوستام از خوشحالي بالا پايين ميپريديم. سريع برش گردونديم سر جاش و پشت سر هم دومي و سومي هم به دنيا اومدن. ولي شكمش همچنان بزرگ بود و معلوم بود باز هم بچه تو راهه..
ديگه طفلك از حال رفت و بي جون شد. بچه ها رو حسابي ليس زد جفت ها رو هم خورد و خوابيد بچه ها شروع كردن به شير خوردن ولي هنوز به خودش فشار مي اورد.
بالاخره بعد از تقريبا يك ساعت چهارمي هم بيرون اومد و من فكر كردم كه خدا رو شكر تموم شد ولي ديدم نه!!!!! يكي ديگه هم داره مياد!!!
خدايا... پنجمي هم بيرون اومد و نبات كلا ديگه ولو شد.. ديگه حال نداشت اون دوتا رو تميز كنه اونا هم بيچاره ها خيس و كثيف جيغ مي زدن..
فكر مي كردم بهشون نمي رسه و اين دو تا آخري ها ميميرن. ولي حدودا يه ربع بيست دقيقه بعد بلند شد و اونا رو هم ليس زد و تميز كرد و بهشون شير داد..
همه ي اين ماجرا در چيزي حدود چهار ساعت اتفاق افتاد.. چهار ساعت نفس گير و وحشتناك كه همه اش پر از استرس و ترس بود. دائم براش دعا مي خوندم و بهش دلگرمي ميدادم.
موقع بيرون اومدن بچه هاي اوليش بلند ميشد و دست من رو ميگيرفت و فشار ميداد تا بچه ها بيرون ميومدن.. تو چشمام نگاه ميكرد دهن قشنگش رو باز ميكرد ولي صدايي نميومد...
خيلي سخت بود.. مي دونم براي نبات چندين برابر سخت تر بود ولي براي من هم خيلي سخت بود. حس ميكردم تمام بدن خودم هم درد ميكنه..
و بعد ديگه آرامش...
كارتن زيرش كه خيس خيس بود رو عوض كردم و كارتن تميز گذاشتم و اون هم با آرامش دراز كشيد و پنج تا فرشته كوچولو هم بهش آويزون شدن..

جالبه تمام بچه هاش عين خودش سياه و سفيدن. هيچ كدوم رنگ باباشون نيستن (زرد) و همه عين خودش جيگلن..
اولي كاملا ببريه و اسمش رو گذاشتيم "روآ" چون توي ماشين به دنيا اومد اسم ماشين رو گذاشتيم روش! يكي مونده به آخر هم ميشه گفت سياه يكدسته كه اونم دوستم اسمش رو گذاشت مخمل.چون رفته بود بيرون و تا برگشت اون به دنيا اومد. سه تاي ديگه عين خودشن. لكه هاي سفيد و سياه و الان زياد نميشه از هم تشخيصشون داد.
دوربين همراهم نبود و اگر هم بود قطعا نمي تونستم تو اون شرايط عكاسي كنم ولي حتما بعدا عكس هاشون رو ميگذارم تا ببينيد.

دعا ميكنم و شما هم لطفا دعا كنيد كه بتونه بچه هاش رو بزرگ كنه و مثل دخملم هژير اولين زايمانش ناكام نباشه..
***
راستی نبات خانومی! مامان کوچولو.. روزت مبارک!! 
روز مادر رو به همه ی مخاطبان مادر تبریک میگم.
* سخنرانی آقای دکتر لطفی زاده با موضوع "رفتار با حیوانات از نگاه ادیان الهی " رو هم حتما بخونید.
پی نوشت:
عکس ها رو آپلود کردم ولی چیز زیادی معلوم نیست.
عکس های بهتر که گرفتم باز میگذارم.

مامان کوچولو کنار ۵ تا فرشته اش

مامان کوچولو در حالی که هنوز دلش ناز و نوازش میخواد..

یه عکس دیگه از نی نی کوچولو های نباتم.