صفا

پس از یه مدت طولانی!!! سلام!

واقعیتش این مدت غیر از تنبلی، سرم هم شلوغ بود و به لطف مهمان های تابستانه مون ایرانگردی و مهمون بازی دوباره برقرار شد!

مدتی که شمال بودیم، صفاي عزيز دل دائم جلوي خونه مون بود و هيچ قصد محافظت از بقيه ي اهل محل رو نداشت! كلا از لحظه اي كه ميبينه ماشين ما رسيده خودش رو مي رسونه و تا دقيقه ي 90 با ما همراهه.

البته صفا زياد هم اهل بازي و ورجه وورجه نيست. اصولا بيشتر مي خوابه و گه گاهي هم با سگ هاي گله يه خوش و بشي مي كنه.

پدرم كه حسابي با صفا دوست شده، و صفا هم احتمالا از اونجا كه مي دونه كه اولين موجود غير انساني است كه پدرم علناً بهش ابراز علاقه مي كنه، در بدو رسيدن، وقتي ما خونه نبوديم از پشت در پدرم رو صدا مي كنه و وقتي در باز مي شه از گردنش آويزون مي شه و يه روبوسي اساسي با هم مي كنن!!!

از كباب و جوجه كباب و اينها بگيريد تا قورمه سبزي و ماكاروني و آش و .. ، صفا هم مهمون سفره ي ما بود و اصلا هم اهل تعارف و ناز و ادا نبود!

بقيه اش رو با عكس ها دنبال كنيد:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امیدوارم این حس ناخوشایند دست از سر من برداره و دوباره مثل قبل زود به زود بنویسم.

ممنون که این مدت یاد من بودین

 

 

بر نارنج چه گذشت؟

 

نارنج پيشي كوچولويي بود كه چند وقتي بود مهمان در خانه ي آنيتا بود ولي يك روز كه صبح آنيتا داشت دنبالش مي گشت تا غذاشو بده حيوان رو خونين و مالين پيدا كرد در حالي كه نمي تونست پاهاشو تكون بده و خودش رو روي دست هاش مي كشيد و دمش هم مثل طناب از پشتش آويزون بود..

در اولين فرصت نارنج رو به دكتر قاسميان رسونديم و بعد از راديولوژي معلوم شد كه از دو تا پا شكستگي داره و دمش هم كاملا از بدنش جدا شده و بايد قطع شه..

فردا شبش نارنج رفت زير عمل. توي هر دو تا پاش پين گذاشتن و دمش كه دكتر گفته بود يه دو سه سانتي ازش رو مي ذاره بمونه كاملا قطع شد. انگار يكي از دمش كشيده بوده و دم كاملا جدا شده بود و هيچ اتصالي به بدن نداشت و بافت هاش در حال فاسد شدن بود. الان تقريبا ده روزي هست كه از عمل گذشته و البته آنيتا با سختي داره ازش نگه داري مي كنه چون كنترل ادرار و مدفوع نداره و مثانه اش هم خودش نمي تونه تخليه كنه. دو بار تاحالا بعد از عمل دكتر براش سوند گذاشته ولي هر دوبار نمي دونيم چطوري سوند رو كنده و با مصيبت وحشتناكي اورژانسي رسونديمش دكتر، كه در نهايت دكتر قاسميان گفت كه بايد روزي يه بار ببريش يه جا نزديك خودتون تا مثانه اش رو تخليه كنن.

حالا آنيتا با مكافات روزي يه بار حيوون رو به دامپزشكي ( كه از همكاراي دكت قاسميانه) مي بره تا مثانه اش تخليه شه و آنتي بيوتيكش تزريق شه.

متاسفانه نشد ازش عكسي بگيرم ولي  چشم هاي مهربون و زيبايي داره كه نارنجي رنگه به خاطر همين آنيتا اسمش رو گذاشت نارنج.

براي آنيتا خيلي دعا كنيد تا بتونه اين حيوون بي زبون رو تا بهبودي كاملش نگه داره و در نهايت هم براش يه سرپرست مهربون پيدا كنيم.چون امكان نگهداري توي خونه رو ازش نداره و حيوون هم ديگه نمي تونه با اين وضعيتش بيرون از خونه زندگي كنه..

 

 

 

مخملم خيلي دوستت دارم...

 

 

از صبح چند نفر بهم گفتن كه مخمل رو بيحال يه گوشه ديدن. ناميدانه تا طرف هاي عصر دنبالش گشتم كه يهو چشمم افتاد زير پل و ديدم حيوون خزيده اون زير و حركت نمي كنه...

از لاي همون ميله هاي آهني پل بوي مرگ رو احساس كردم..

تا جايي كه مي تونستم دستم رو داخل ميله ها كردم تا سعي كنم از طرف ديگه ي پل بيرون بكشمش ولي به سختي مي شد تكونش داد.. همون موقع خدا انگار يه فرشته ي نجات برام فرستاد و يه نفر كه نمي شناختمش به دادم رسيد يه كيسه پيدا كرد و مخمل بي جون رو كشيديم بيرون و گوشه اي برديم.

تلفن زدم و هماهنگ كردم براي دكتر.. ماشين هم نداشتم و داشتم فكر مي كردم كه دكتر حتما مي گه بايد ببرمش بيمارستان..  مخمل بي هوش بود.. لاي چشمش باز بود ولي انگار نمي ديد.. مثل هوشي كه وقتي كه حالش به هم خورد كاملا فهميدم كه ديگه بر نمي گرده.. كه وقتي از لاي چشم نيمه بازش نگاهش كردم فهميدم كه منو نمي بينه..

يدفعه شروع كرد به تكون خوردن..

مخمل كوچولو كه شش ماه بيشتر توي اين دنيا نبود جلوي چشم من و اون مهربون جون داد..

نمي دونم كي بهش چه زهرماري داده بود.. دهنش قفل شده بود و اسهال خيلي رقيق بدون كنترل ازش جاري بود..

چقدر تابستون وقتي كوچيك بود براي زنده موندنش با آنيتا تلاش كرديم.. يك هفته من قاچاقي مي رفتم و دارو هاش رو مي دادم يك هفته آنيتا.. يه بار آنيتا دستگير شد و صادقانه اعتراف كرد كه به خاطر مخمل اومده.. چقدر هر دومون استرس داشتيم..

 

مخمل عزيز و آتيشپاره...

پاي من رو با اون پنجه هاي تيزش مثل تنه ي درخت مي گرفت و ميومد بالا و تا جايي كه جا داشت صعود مي كرد، وقتي بيشتر از اين جاي سعود نداشت نزديك درخت مي رفتم و درخت رو مي گرفت مي رفت بالا و از اون بالا با اون تنها چشم قشنگش ( كه به زيبايي چشم نبات بود) با شيطنت پايين رو نگاه مي كرد و خودش رو پرت مي كرد رو سر برادراش يا دوستاش..

 

مخمل جونم.. تنهاكاري كه برات تونستم بكنم اين بود كه لحظه ي جون دادن پيشت باشم.. خوشحالم كه توي اين عمر كوتاهت حداقل اذيت نشدي يا از كسي بدي نديدي.. با همون يه چشم قشنگت همه دوستت داشتن..

 

 

 

 

 

 

 

امروز روآ خيلي دلتنگت بود انگار دنبالت مي گشت... نيم ساعتي تو بغلم خوابيد تا كمي آروم شد..

كاش منم به همين راحتي آروم مي شدم...

 

 

 

 

 

عزيزان دل (7)  روآ، مخمل و ملوس

 

اينا سه تا از پنج تا گل پسر نبات هستند كه قسمت بود تو اين دنيا بمونن. اون دوتاي ديگه حدودا يك ماهشون بود كه رفتن بهشت و موندن اين سه تا خوشگل پسر ها.

جنازه ي يكي از بچه ها رو يه گوشه اي پيدا كردم  و ديدم طفلك گردنش پاره شده بود. از بس وقتي اينا كوچيك بودن نبات خانوم روزي صد بار جابجاشون مي كرد!! اون يكي رو هم ديگه نديدم..

خلاصه نبات خانوم موند و يه فضاي سبز باز و آزاد و خالي از انسان با اين سه تا بچه! ولي اصلا كوچكترين اهميتي به اين بچه ها نمي داد! قبلا هم گفتم كه اصلا شيرشون نمي داد و اين بيچاره ها همش گرسنه بودن و به زور مي ذاشتيمشون تا شير بخورن! ليسشون هم كه اصلا نمي زد و از  همون اول هر پنج تاشون چشماشون چركالو و بسته بود! خلاصه وقتي شدن سه تا، يكيشون چشماش خوب بود و اون دو تاي ديگه به طرز وحشتناكي چشماشون چركي بود.

من و دوستم كه به نوبت بهشون سر مي زديم هر دفعه يه كم قطره تو چشمشون مي ريختيم و جاي نبات! تميزشون مي كرديم. ولي چشم مخمل انگار به جاي اينكه بهتر بشه بدتر مي شد. خلاصه يه روز دوستم از دانشگاه بهم زنگ زد و گفت انگار چشم مخمل از جاش دراومده و زده بيرون!!

خيلي حول شده بوديم هر دومون و بالاخره بعد از اينكه از چند دامپزشك محترم تلفني كمك خواستيم و همه در جواب فقط گفتن "بايد ويزيت بشه!!" بالاخره يه خانم محترمي كه سالهاست به گربه ها رسيدگي مي كنه و خيلي با تجربه هستن به دادمون رسيد و گفت كه بايد از چه آنتي بيوتيكي استفاده كنيم و با پماد چرك ها رو از بين ببريم.

اين اتفاق دقيقا زماني افتاد كه من داشتم مي رفتم مسافرت و دوست گلم "آنيتا ي مهربون" يك هفته ي كامل هر روز رفت دانشگاه و به چشم اين كوچولو مخمل خان رسيدگي كرد. اون هم در شرايطي كه دانشگاه تعطيل بود و همه ي رفت و آمد ها با هزار عذر و بهانه بود و كلي هم همه زير ذره بين بودن!!

مخمل كوچولو چشمش كاملا بيرون اومده بود و حال خوبي نداشت ولي با مراقبت آنيتاي عزيز كم كم عفونتش كم شد و از بين رفت. چشمش برگشت سر جاش ولي الان طوريه كه ديگه به نظر نمي رسه بتونه با اون چشم ببينه...

خدا رو شكر حال همشون الان خوبه و زندگي خوبي در كنار هم دارن. نبات بعد از سه ماه داره كم كم ياد مي گيره كه بچه ها رو تميز كنه! يه كم باهاشون بازي كنه!! كشتي بگيره!! دعواشون كنه!!

كلي هم خانوم خانوما قلدر شده!! هيچ موجودي حق نزديك شدن تا فاصله ي يك كيلومتري قلمرو خانوم رو نداره!! يعني حياط به اون بزرگي دانشكده رو كاملا اختصاص داده به خودش و به محض نزديك شدن هر گربه اي چنان جيغ هايي مي كشه كه آدم باورش نمي شه اين نباته!

حالا هر دفعه كه مي رم به جاي اينكه همشون رو تو همون باغچه ها در كمال صلح و صفا كنار هم ببينم بايد كلي دنبالشون بگردم!

 

اين هم از عكس ها ي زيباي نوه هام!!

چون مجبور بودم همه رو از خونه آپلود كنم و سرعت اينترنت بسيار كمه مجبور شدم عكس ها رو انقدر كوچك كنم! ببخشيد!

 

اين سه برادر مهربون

 

اون دو تا كه دارن همديگرو بوس مي كنن ملوس و روآ هستن اون گوشه ايه هم مخمله!

 

 

 

 

اين مخمل عزيزه كه اون چشمش تو اين عكس پيدا نيست

 

 

 

 

روآ پسر ارشد نبات كه مي خواد به طرز خطرناكي از پشت بوته ها به من حمله كنه و من رو از پا دربياره!!

 

 

 

اينم ملوس، كه بيشتر از ملوس، نبات كوچولو صداش مي كنم از بس كه شبيه مامانشه! چند روز پيش كه كاملا با مامانش اشتباه گرفتمش!!

 

اينم صحنه هاي كشتي مادر و بچه ها

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پي نوشت: آنيتا جون خيلي براي بچه ها زحمت كشيدي. باز هم ممنون..

 

پينوشت ۲: كاش اين دامپزشكان كه اينهمه هم اسم و رسم دارن و صد جا كلينيك و ... يه شماره حساب هم اعلام كنن كه وقتي مي خوايم تلفني ازشون سوال كنيم ويزيتشون رو واريز كنيم ،تا تلفني هم جواب سوال رو بدن!!

من هر موقع كه لازم شده هر حيووني رو رسوندم به دامپزشكي يا بيمارستان ولي اين بار خودمون هم به زور مي تونستيم رفت و آمد كنيم چه برسه به اينكه حيوون رو ببريم بعد هم برش گردونيم!!

 

پينوشت ۳: اميدوارم دامپزشكان محترمي كه اينجا مي شناسم ناراحت نشده باشن كه همگي هميشه هر سوالي كه داشتم راهنماييم كردن و خيلي هم با مسئوليت هستن و باز هم ازشون تشكر مي كنم. مخصوصا از آقای رضا ترابی كه كلي راجب سيا كوچولو كه يه كم مريض شده بود من رو راهنمايي كردن و بچه ام الان حالش خوبه.

 

پينوشت ۴: سفرنامه و شرح حال جوجك هام طلبم!!!

 

پینوشت ۵: باز هم وحشیگری...

 

 

نبات عزيز و بي عرضه!!

 

من واقعا نمي دونم اين نبات اگه تنها بود مي خواست با اين هفت سر عائله اي كه براي خودش ساخته چكار كنه؟!

اون از زايمانش كه اومد منو ورداشت برد تو زيرزمين و بر بر منو نگاه كرد تا بچه هاش رو به دنيا بيارم! حالا هم بايد التماسش كنم كه لطفا به اين بچه هاي بي نوات شير بده!! گرسنه ان!!

از روزي كه زايمان كرده يكي از تفريحاتش شده جابه جايي بچه هاش به احمقانه ترين مكان هاي ممكن!! بهش مي گم: آخه نباتم، مگه خدا به تو عقل نداده؟ چرا همش من بايد جمع و جورت كنم؟

خانم تمام روز تو محوطه مي چرخه يا ميره اون گوشه هاي دنج خودش دراز مي كشه و عميق مي خوابه! هميشه سينه هاش پر از شيره!! در حال انفجار!! بر عكس بقيه ي مادر ها !! چند وقت پيش بچه ها رو  جايي برد كه من نمي تونستم ببينم ولي تا نزديكي هاي اونجا مي رفتم و ازش خواهش مي كردم كه به بچه هات هم لطفا سري بزن! امروز تونستم برم پيش بچه هاش و با ناراحتي ديدم كه سه تا از بچه ها چشاشون چرك كرده و داره بسته مي شه! بقيه ي بچه ها هم از زور گرسنگي ديگه جون نداشتن تكون بخورن و تا دست من نزديكشون مي رفت فوري شروع مي كردن با ولع ليس زدن!

خلاصه با چند تا از دوستام تيمي تشكيل داديم رفتيم پيداش كرديم خِرش رو گرفتيم آورديم پيش بچه ها. باز هم خودش رو لوس مي كرد و مي خواست نازش  كنيم و غش و ضعف كنه و اصلا انگار نه انگار كه پنج تا بچه دارن اونجا هوار مي كشن. خلاصه مجبور شدم از صلابت مادرانه ام استفاده كنم بذارمش توي كارتن و بچه ها رو هم بذارم تا شير بخورن! طفلي اونها يي كه چشمشون خوب نمي ديد اصلا نمي فهميدن كجا بايد برن ولي شير كه بهشون رسيد ديگه همه آروم شدن و با سرعت هر چه تمام تر شير خوردن.

انقدر گرسنه بودن و انقدر نبات خانوم شير داشت كه هر كدوم دو سه سري خوردن و استراحتي كردن و باز خوردن!! بعد نوبت رسيد به اين كه به نبات خانم بگيم آخه مامان كوچولو اين بچه ها رو يه كم ليس بزن چشاشون باز شه!!

دونه دونه بچه ها رو گرفتم جلوي دهن خانوم كه غش كرده بود، و در همون حالت دراز كشيده چشم بچه ها رو از تو دست من ليس زد تا كمي باز شدن و چشم كوچول موچولشون پيدا شد!

خلاصه كه امروز هم كلي حرص خوردم هم كلي از دست خنگ بازي هاش خنديديم!

دو تا درس آموخت بچه ام:

1. به بچه بايد شير داد! شير ها را نبايد احتكار كرد!

2. يه وقت هايي هم بچه ها رو ليس بزني تميز كني ديگه اينجوري كور و كچل نميشن!

يه نكته ي جالب هم اينكه همه ي بچه ها يعني هر پنج تا پسرن!!! خيلي جالبه!! يدونه شون هم دختر نشد! حالا ميشن پنج تا پسر ادا اطفاريه بي عرضه!!

متاسفانه باز هم دوربين نداشتم ولي دسته گل ها ي نبات يه چيزي تو مايه هاي همين عكسن! همه سياه سفيد عشقولي.. حتما عكس هاي خودشونم مي ذارم.

 

 

 

 

روزي كه نبات مادر شد، و زهرا مادربزرگ!!

 

امروز شايد يكي از پر استرس ترين روزهاي زندگيم بود..

فكر مي كنم دو سه كيلويي وزن كم كرده باشم!

دو سه روزي بود كه نبات بچه كوچولوم  درد داشت و خيلي سخت راه مي رفت. شكمش بيش از اندازه بزرگ بود و مطمئن بودم كه بچه زياد داره. پاهاي عقبش هم از فشار بي حس شده بود طفلي موقع راه رفتن لنگ ميزد. اين دو روز كه همه اش يه گوشه ي دنج پيدا كرده بود و خوابيده بود و آب و غذا و نوازش به صورت ساعتي براشون اعمال مي شد!

امروز ساعت 9.30 صبح بود كلاسم تموم شده بود و داشتم ميومدم بيرون. از پنجره بيرون رو نگاه كردم تا دنبال دوستم بگردم كه ديدم نبات اومده وسط حياط داره مي چرخه!! تعجب كردم و فكر كردم زايمان كرده كه بلند شده و داره راه مي رو چون تو اين دو سه روز اصلا از جاش تكون نخورده بود. از اون بالا نمي تونستم تشخيص بدم. بدو بدو رفتم پايين و ديدم نه هنوز بارداره. تا من رو ديد شروع كرد با اون دهن خوشگل كوچولوش منو صدا كردن. نشستم كه نازش كنم ديدم راه افتاد به سمت پشت ساختمون و هي منو صدا كرد تا برم.

رفتم دنبالش ..

رفت پشت ساختمون و از پله ها رفت پايين و وارد شوفاژ خونه شد. تو راه هم هر دو قدم يك بار بر ميگشت و من رو صدا مي كرد.

يه كارتن از همون دو روز پيش گذاشته بودم تو موتور خونه كه اگه يدفعه خواست زايمان كنه بره اون تو. يه دور هم قبلا بردم بهش نشون دادم.

وارد شد و منو صدا زد كه برم تو. همراهش رفتم و ديدم بلافاصله رفت توي كارتن خوابيد و شروع كرد خيلي آروم صدا كردن. رفتم بالا سرش و كمي نازش كردم كه ديدم داره دست و پاش رو به ديواره كارتن فشار مي ده. قلبم داشت مي ايستاد...

تازه فهميدم بچه ام دردش گرفته و اومده دنبال من تا كمكش كنم!!!

خيلي حول شده بودم و نمي دونستم چكار بايد بكنم. نبات فقط به شكمش فشار مي آورد و درد مي كشيد و من آروم شكمش رو ماساژ مي دادم..

دو تا از دوستام رو هم يواشكي و به دور از چشم بقيه خبر كردم واسه كمك..

بعد از نيم ساعت يه چيزي مثل سر بچه بيرون اومده بود ولي بيشتر نميومد و نبات هم درد شديد داشت. زنگ زدم دكتر قاسميان و پرسيدم چكار بايد بكنم. اونم منو به شدت ترسوند و گفت همين الآن بيارش اينجا چون بچه گير كرده الان هم خودش ميميره هم بچه هاش.

با يه هول و اضطرابي با همون كارتن بلدش كرديم و برديم تو ماشين اما همين كه خواستيم حركت كنيم فرشته كوچولو يدفعه به دنيا اومد....

با دوستام از خوشحالي بالا پايين ميپريديم. سريع برش گردونديم سر جاش و پشت سر هم دومي و سومي هم به دنيا اومدن. ولي شكمش همچنان بزرگ بود و معلوم بود باز هم بچه تو راهه..

ديگه طفلك از حال رفت و بي جون شد. بچه ها رو حسابي ليس زد جفت ها رو هم خورد و خوابيد بچه ها شروع كردن به شير خوردن ولي هنوز به خودش فشار مي اورد.

بالاخره بعد از تقريبا يك ساعت چهارمي هم بيرون اومد و من فكر كردم كه خدا رو شكر تموم شد ولي ديدم نه!!!!! يكي ديگه هم داره مياد!!!

خدايا... پنجمي هم بيرون اومد و نبات كلا ديگه ولو شد.. ديگه حال نداشت اون دوتا رو تميز كنه اونا هم بيچاره ها خيس و كثيف جيغ مي زدن..

فكر مي كردم بهشون نمي رسه و اين دو تا آخري ها ميميرن. ولي حدودا يه ربع بيست دقيقه بعد بلند شد و اونا رو هم ليس زد و تميز كرد و بهشون شير داد..

همه ي اين ماجرا در چيزي حدود چهار ساعت اتفاق افتاد.. چهار ساعت نفس گير و وحشتناك كه همه اش پر از استرس و ترس بود. دائم براش دعا مي خوندم و بهش دلگرمي ميدادم.

موقع بيرون اومدن بچه هاي اوليش بلند ميشد و دست من رو ميگيرفت و فشار ميداد تا بچه ها بيرون ميومدن.. تو چشمام نگاه ميكرد دهن قشنگش رو باز ميكرد ولي صدايي نميومد...

خيلي سخت بود.. مي دونم براي نبات چندين برابر سخت تر بود ولي براي من هم خيلي سخت بود. حس ميكردم تمام بدن خودم هم درد ميكنه..

و بعد ديگه آرامش...

كارتن زيرش كه خيس خيس بود رو عوض كردم و كارتن تميز گذاشتم و اون هم با آرامش دراز كشيد و پنج تا فرشته كوچولو هم بهش آويزون شدن..

 

 

 

جالبه تمام بچه هاش عين خودش سياه و سفيدن. هيچ كدوم رنگ باباشون نيستن (زرد) و همه عين خودش جيگلن..

اولي كاملا ببريه و اسمش رو گذاشتيم "روآ" چون توي ماشين به دنيا اومد اسم ماشين رو گذاشتيم روش! يكي مونده به آخر هم ميشه گفت سياه يكدسته كه اونم دوستم اسمش رو گذاشت مخمل.چون رفته بود بيرون و تا برگشت اون به دنيا اومد. سه تاي ديگه عين خودشن. لكه هاي سفيد و سياه و الان زياد نميشه از هم تشخيصشون داد.

دوربين همراهم نبود و اگر هم بود قطعا نمي تونستم تو اون شرايط عكاسي كنم ولي حتما بعدا عكس هاشون رو ميگذارم تا ببينيد.

 

دعا ميكنم و شما هم لطفا دعا كنيد كه بتونه بچه هاش رو بزرگ كنه و مثل دخملم هژير اولين زايمانش ناكام نباشه..

***

راستی نبات خانومی! مامان کوچولو.. روزت مبارک!!

روز مادر رو به همه ی مخاطبان مادر تبریک میگم.

 

* سخنرانی آقای دکتر لطفی زاده با موضوع "رفتار با حیوانات از نگاه ادیان الهی " رو هم حتما بخونید.

 

پی نوشت:

عکس ها رو آپلود کردم ولی چیز زیادی معلوم نیست.

عکس های بهتر که گرفتم باز میگذارم.

مامان کوچولو کنار ۵ تا فرشته اش

 

 

مامان کوچولو در حالی که هنوز دلش ناز و نوازش میخواد..

 

یه عکس دیگه از نی نی کوچولو های نباتم.

 

 

 

 

عزيزان دل (6)  نبات

 

 روز 14 فروردين بود و مي خواستيم قبل از اينكه بچه ها بيان بريم ببينيم اين هژير خانوم يه وقت بچه هاشو تو كلاس ها نگذاشته باشه (از اونجايي كه هيچ كس رو آدم حساب نمي كنه!). همه جا رو گشتيم و اثري از ني ني كوچولو نديديم آخر رفتيم يه سر هم به شوفاژ خونه زديم و يدفعه ديدم يه موجود كوچولو از يه گوشه داره جيغ و ويغ ميكنه. رفتم نزديك تر و ديدم يه پيشي كوچولوي خيلي خوشگله كه كاملا مشخص بود كه يكي آورده گذاشته اونجا و ولش كرده..

روز اول از جاش تكون نخورد و از شوفاژ خونه بيرون نيومد ولي روز دوم كه اومد بيرون تازه معلوم شد كه چه قدر نازه...

 

طفلي دائم سر و صدا مي كرد و انگار صاحب بي عاطفه اش رو صدا مي كرد. انقدر  ناز نازي و ملوس بود كه همه ي بچه ها دورش جمع مي شدن و باهاش بازي مي كردن. حتي يه روز يكي از استادامون بعد از غذا كه برگشت براش جوجه كباب آورد و داد من كه بهش بدم!!

 

اسمش رو گذاشتم نبات. چون منو ياد اون نبات كوچيكه توي خونه ي مادربزرگه ميندازه. مثل همون كوچولو و دوست داشتنيه. ديگه خلاصه هر كس ميره ناهار و برميگرده واسه اين خانوم خانوما غذا مياره انگار اوناي ديگه كه پشمالو و ناز نيستن دل ندارن!

 

مامانم كه امروز عكسهاش رو ديد كلي قربون صدقه اش رفت. همش ميگفت كاش جايي داشتيم تا نگهش داريم.. راستش اگه جايي داشتيم قطعا اونجا تبديل ميشد به پرورشگاه.

 

عكس هاي نبات خانوم رو ببينيد كه چه دلي از همه برده..

 

دائم دلش ناز و نوازش مي خواد و طفلي انقدر خونگيه كه تا دو زانو روي زمين مي شينم ميپره رو پام و فوري ميخوابه و ديگه جدا نمي شه.

 

 

 

 

 

 

 

خلاصه اينكه خوشگل خانوم ما مال خيابون يا حتي دانشگاه نيست. كاملا اهليه و مي دونم كه زندگي بيرون براش سخته.

و مي دونم تعداد پيشي هايي كه تو نوبت مامان دار شدن هستن زياده ولي يه گوشه ي ذهنتون ياد نبات هم باشين. خيلي با محبت و بي سروصداست و اگه جايي داشته باشه و دست نوازشي، از صبح تا شب فقط مي خوابه..  

 

پی نوشت:

اصولا نوشتن مطالبم و انتقال عکس ها از دوربین و ویرایش کلا نیم ساعت وقت می بره و در آخر آپلود عکس ها یک نصفه روز!!

 

 

يك داستان به روايت تصوير ..

( به خاطر اینکه خیلی ها گفتن عکس های وبم کلا "ف ی ل ت ر" شده است امروز بدون "ف" وصل به اینترنت شدم تا سایتی پیدا کنم که "ف" نباشه ولی متاسفانه جواب سرچ گوگل چه به فارسی چه به انگلیسی کلا "ف" بود. حتی یکی از این سایت ها هم باز نشد. اگر سایتی استفاده می کنید که "ف" نیست حتما بهم معرفی کنید تا از اونجا آپ کنم. واقعا از نتیجه ی این سرچ توی شوکم!!)

 

روزي طلا داشت ماكاروني با تن ماهي مي خورد.

 

غنچه هم از همان ماكاروني با تن ماهي داشت ولي نمي خورد! و دوست داشت كه غر بزند و اعتراض كند.

 

بنابر اين كمي به دور و برش نگاه كرد

 

و طلا را ديد كه دارد ماكاروني با تن ماهي مي خورد.

و بنابراين به شكل  طمعكارانه اي حركت كرد به سمت طلا

 

يك نگاه موذيانه  به طلا انداخت

 

دقيقا اين شكلي

 

بعد يك نگاهي هم به من كرد تا ببيند توبيخ ميشود يا نه!

 

بعد دوباره موشكافانه تر به طلا نگاه كرد و در اين فكر بود كه اگر سرمو بكنم تو غذاش چه عكس العملي نشون مي ده؟!

 

و وقتي هيچ عكس العملي از طلا نديد، شروع كرد به خوردن همان ماكاروني با تن ماهي  با لذت تمام!!

 

و در اين فكر بود كه اين طلا چقدر پخمه اس!! خوبه بعدا زنش بشم كه همش غذاهاشو بدزدم اونم هيچي بهم نگه!!

 

 

 

عزیزان دل (5) غنچه و دم سیاه

اين غنچه ي زيبا يكي ديگه از عزيزان دل منه. از بس كوچك و ظريفه اسمش رو گذاشتم غنچه.

sdc12001.jpg

sdc11998.jpg

 

اين غنچه خانم قوانين خاص خودش رو داره كه از مهترين اونها اينه كه از شعاع 2 متري به من نزديكتر نشيد ها وگرنه مي زنمتون!! با اينكه به رفت و آمد هر روز ما عادت داره و اولين كسيه كه با سرعت هر چه تمام تر مي دوه براي غذا ولي اصلا نمي ذاره كسي نزديكش بشه و دست زدن بهش كه كلا يكي از محالاته. يه بار وقتي كوچيك بود موقع غذا خوردن خواستم بغلش كنم و بذارمش يه گوشه ي خلوت تر. اونم حواسش نبود. وقتي از پشت بلندش كردم چنان جيغي از خودش ساطع كرد!!! كه اگه شما هم خوب گوش مي كردين حتما مي شنيدين!! بعد هم قهر كرد رفت تا فرداش نيومد!! نا گفته نمونه كه با اون پنجول هاي وحشت ناك تيزش هم يه حالي به دست من داد..

با اين حال خيلي دوسش دارم مي دونم كه اونم منو دوست داره!! ولي خوب با قوانين خودش.

البته اين رفتار رو كاملا از مادرش به ارث برده كه بد اخلاق ترين و تند خو ترين گربه ي اون طرف هاست! اينم عكس اين خانم قلدر در كنار ني ني كوچولوش.

sdc11995.jpg

 

با اينكه هيچ وقت دلم نمياد هيچ گربه اي رو بترسونم و برونم ولي ديگه آخرين بار كه اين مادر بداخلاق دنبال طلا كرد منم دنبالش كردم و اونم از اون موقع به بعد ديگه ازم حساب مي بره.

نمي دونم كدوم پدرسوخته اي ديروز چنگول زده به چشمش، بچه ام يه وري شده. اميدوارم كه خودش خوب بشه و عفونت نكنه چون گرفتنش و قطره تو چشمش ريختن غير ممكنه.

sdc11993.jpg

 

يكي ديكه از عادت هاش اعتراض كردنه! يعني چه گرسنه باشه چه سير باشه، چه اول بهش غذا بدين چه آخر، كلا از همون اول اعتراض ميكنه. بعد غذا هم كه سير شد باز هم اعتراض مي كنه كه چرا يه چيز خوشمزه تر نداري بدي بعد غذام بخورم؟!

اين همه خانم ناز و ادا داره اونوقت نمي ذاره يه قدم بهش نزديك بشي!

چشم هاي زيبايي داره و از همون اول فقط با اون دو تا تيله ي خوشكل صاف توي چشم آدم نگاه مي كنه و داد و بيداد مي كنه. اميدوارم كه مشكل خاصي براي چشمش پيش نياد.

 

حالا نوبت مي رسه به دم سياه. خيلي جالبه كه دم سياه و غنچه دختر خاله ان!! تا حالا دو تا دختر خاله ي گربه اي ديده بودين؟؟

sdc11991.jpg

 

دليلشم اينه كه اون مادر غنچه كه عكسش رو گذاشتم خواهر حنا است. كه حنا هم مادر اين دم سياه و خواهر برادراي ديگه اش مي باشن! بنا براين اين دوتا ميشن دختر خاله! روابطشون هم كاملا دختر خاله ايه. خيلي با هم خوبن و تازه با طلا هم خيلي خوبن. احتمالا اونم به عنوان پسر خاله پذيرفتن.

بله اينم از روابط خانوادگي پيچيده ي اين عزيزان دل من.

تازگي ها هم بسيار ناز نازي شده و از طلا ياد گرفته تا منو مي بينه مي گه نازم كن. پخش زمين ميشه و كلي خودشو واسه من لوس ميكنه. البته تقصير خودمه چون انقدر دوسشون دارم ديگه هر كي منو ميبينه به جاي غذا ميگه نازم كن!!

sdc11992.jpg

sdc11996.jpg

sdc11997.jpg

 

هوشی..

روز نحسی رفت هوشی.. 22 خرداد روز انتخابات...

تنها چيزي كه باعث ميشه كمي آروم بشم اينه كه مي دونم الان تو بهترين جاست...

 

 

عزيزان دل (2) ببري

اونطور كه مطلع شدم امروز پنچ شنبه 10 دسامبر (19 آذرماه) روز جهانی حقوق حیوانات است. اسم قشنگي است و روز زيبايي است ولي نه براي ما! دليلش را همه مي دانيم..

هر چه فكر كردم كه چي بنويسم كه متناسب با اين موضوع باشد نتوانستم. حاصل همه ي حرفهايي كه مي خواستم بگم همون افسوس ها و دل تنگي هاست كه همه شنيديم و بهش عادت كرديم. همون نصيحت هاست و همون در خواست هاست كه هميشه از بقيه داريم ولي...

درست است كه گفتنش بهتر از نگفتنش است ولي من حسابي دل تنگ ميشم  وقتي راجع به اين موضوع صحبت مي كنم. همين حالا همه ي صحنه هايي جلوي چشمم مي آيد كه " روز جهانی حقوق حیوانات" در مقابلش مانند شوخي است!

 

 

ببري

ببري اولين و مهربان ترين گربه اي بود كه در بدو ورود به دانشگاه باهاش آشنا شدم. و البته همونطور كه قبلا هم اشاره كردم!! كلا اولين موجود جانداري بود كه باهاش دوست شدم. تا چند هفته فقط با ببري ارتباط صميمانه اي داشتم و كم كم با بچه ها هم آشنا شدم!

ببري گربه ي بسيار مهربونيه و خيلي هم با شخصيته.چشمهاي سبز زيبايي داره و نگاهش خيلي با محبته.ساكت و بي زبونه و براي غذا خوردن شلوغ نمي كنه و هميشه هم اولويت رو به كوچكتر ها واگذار ميكنه. بعضي وقتها كه واقعا خيلي مظلوم مي شه وقتي مي بينه چند تا بچه دارن غذا مي خورن با اينكه خيلي گشنه است عقب ميره و مي شينه تا همه بخورن تا اونم بياد تهش رو بخوره. به خاطر همين هميشه براش غذا كنار ميذارم و جدا بهش ميدم وگرنه طفلي گشنگي مي كشه.

تابستون كه مي رفتم دانشگاه تا غذاشونو بدم مي ديدم خيلي با ولع غذا مي خوره و منم كلي خوشحال بودم تا اينكه يه روز كه داشتم بهش غذا مي دادم يكي از باغبوناي دانشگاه اومد و بهم گفت به بچه هاش هم غذا ميدي؟؟  گفتم اي وااااااي مگه بچه دار شده اين؟؟ گفت آره و من رو برد و جاي بچه هاش رو بهم نشون داد.

رفته بود توي يكي از كلاس هاي ساختمون هاي عقبي بچه هاشو به دنيا آورده بود (چون اون موقع دانشگاه تعطيل بود) و من نديده بودم. تا ديد من رفتم سمت پنجره (تنها راه عبور و مرورش به اون كلاس) با خوشحالي پريد بالا و بچه هاش رو صدا كرد. دو تا فسقلي كه كپيه خودش بودن. ببريه ببري..

گويا من رو بهشون معرفي مي كرد اونا هم كله هاي كوچولوشون رو با ترديد آورده بودن پشت پنجره و زل زده بودن به من. خيلي خيلي ناز بودن .

بچه هاش رو هم بايد توي يه پست ديگه معرفي كنم ولي اسماشون رو گذاشتم "طلا" و "بلا" اسمهاشون كاملا با شخصيتشون جوره.

ببري بعد از بزرگ شدن و مستقل شدن بچه هاش نمي دونم چرا همش مي ره جاهاي ديگه و من موقع غذا بايد همش دنبالش بگردم. يه جوريه انگار قلمرواش رو داده به بچه هاش و خودش جاهاي ديگه مي پلكه. موقع غذا هم اگه نزديك باشه از جيغ و داد و سرو صدا هاي هژير خبر دار مي شه و مياد وگرنه ديگه نمي شه پيداش كرد.

اينم عكس هاي اين مادر مهربون..

 

sdc11496s.jpg

 

sdc11550.jpg

sdc11551.jpg

اين يكي هم يه عكس خنده دار از غذا خوردنش!!

sdc11552.jpg 

 

خانم دله!

 

يكي از گربه هاي دانشكده مون هست كه هميشه سر غذا دادن باهاش دعوا دارم. چون خيلي قلدره و هر وقت براي بقيه غذا ميذارم با پررويي بهشون حمله ميكنه يكي هم ميزنه تو سرشون و غذاشون رو مي گيره ولي وقتي گرفت و خيالش راحت شد لب به غذا نمي زنه فقط ميگيره به دهنش مي بره اون ور تر ميندازه زمين.

و من هميشه به خاطر اين رفتارش باهاش دعوا داشتم و اسمش رو گذاشتم دله!

چند روز پيش ها كه داشتم وارد دانشگاه مي شدم ديدم پشت بوته ها مي ره و غرغر مي كنه. تعجب كردم چون تا حالا اون جا نديده بودمش.. رفتم پشت بوته ها ببينم كجا مي ره من رو كه ديد شناخت ولي مثل هميشه نيومد جلو تا خودش رو لوس كنه (چون يكي از دعواهاي اساسيش با بقيه سر اينه كه ميخواد ثابت كنه كه اين فقط براي من غذا مياره و فقط من رو دوست داره!! )

يه كم فكر كرد بعد پشتش رو كرد به من و راه افتاد و يه كم غرغر كرد يك دفعه از پشت بوته ها يه بچه ها گربه بيرون اومد ، بعد شد دو تا، بعد شد سه تا و با كمال تعجب شد چهار تا!!!!

داشتم شاخ در مي اوردم..

چطور ممكن بود كه تاحالا بچه هاشو به من نشون نداده بود.. من كه هميشه آمار همه شون رو داشتم اين يكي از دستم در رفته بود. بچه هاش قوي و سالم و قشنگ بودن و كاملا هم با هم متفاوت! يكي كاملا شبيه خودش بود يكي زرد و نارنجي بود يكي مثل ببري خودم راه راه سفيد مشكي بود و آخري هم سفيد يكدست!

خيلي ناراحت شدم از اينكه تا حالا نمي دونستم كه دله مادره و هميشه به خاطر غذا دزدي دعواش مي كردم . فكر كنم به خاطر همين قلدر بازي هاش بچه هاش انقدر زياد و سالم بودن ( خدارو شكر).

براي جبران رفتارم از اون روز تا حالا غذاي بيشتري بهش ميدم و لكه ننگ رو هم از بين بردم : يعني اسمش!!

حالا صداش مي كنم حنا..

  

Image Hosted by ImageShack.us

- در این عکس هم حنا خانم طبق معمول مشغول شاخ و شونه کشیدن برای یه گربه ی بیچاره ی دیگه است که اومده بود یه لقمه غذا بخوره-