از صبح چند نفر بهم گفتن كه مخمل رو بيحال يه گوشه ديدن. ناميدانه تا طرف هاي عصر دنبالش گشتم كه يهو چشمم افتاد زير پل و ديدم حيوون خزيده اون زير و حركت نمي كنه...
از لاي همون ميله هاي آهني پل بوي مرگ رو احساس كردم..
تا جايي كه مي تونستم دستم رو داخل ميله ها كردم تا سعي كنم از طرف ديگه ي پل بيرون بكشمش ولي به سختي مي شد تكونش داد.. همون موقع خدا انگار يه فرشته ي نجات برام فرستاد و يه نفر كه نمي شناختمش به دادم رسيد يه كيسه پيدا كرد و مخمل بي جون رو كشيديم بيرون و گوشه اي برديم.
تلفن زدم و هماهنگ كردم براي دكتر.. ماشين هم نداشتم و داشتم فكر مي كردم كه دكتر حتما مي گه بايد ببرمش بيمارستان.. مخمل بي هوش بود.. لاي چشمش باز بود ولي انگار نمي ديد.. مثل هوشي كه وقتي كه حالش به هم خورد كاملا فهميدم كه ديگه بر نمي گرده.. كه وقتي از لاي چشم نيمه بازش نگاهش كردم فهميدم كه منو نمي بينه..
يدفعه شروع كرد به تكون خوردن..
مخمل كوچولو كه شش ماه بيشتر توي اين دنيا نبود جلوي چشم من و اون مهربون جون داد..
نمي دونم كي بهش چه زهرماري داده بود.. دهنش قفل شده بود و اسهال خيلي رقيق بدون كنترل ازش جاري بود..
چقدر تابستون وقتي كوچيك بود براي زنده موندنش با آنيتا تلاش كرديم.. يك هفته من قاچاقي مي رفتم و دارو هاش رو مي دادم يك هفته آنيتا.. يه بار آنيتا دستگير شد و صادقانه اعتراف كرد كه به خاطر مخمل اومده.. چقدر هر دومون استرس داشتيم..
مخمل عزيز و آتيشپاره...
پاي من رو با اون پنجه هاي تيزش مثل تنه ي درخت مي گرفت و ميومد بالا و تا جايي كه جا داشت صعود مي كرد، وقتي بيشتر از اين جاي سعود نداشت نزديك درخت مي رفتم و درخت رو مي گرفت مي رفت بالا و از اون بالا با اون تنها چشم قشنگش ( كه به زيبايي چشم نبات بود) با شيطنت پايين رو نگاه مي كرد و خودش رو پرت مي كرد رو سر برادراش يا دوستاش..
مخمل جونم.. تنهاكاري كه برات تونستم بكنم اين بود كه لحظه ي جون دادن پيشت باشم.. خوشحالم كه توي اين عمر كوتاهت حداقل اذيت نشدي يا از كسي بدي نديدي.. با همون يه چشم قشنگت همه دوستت داشتن..
امروز روآ خيلي دلتنگت بود انگار دنبالت مي گشت... نيم ساعتي تو بغلم خوابيد تا كمي آروم شد..
كاش منم به همين راحتي آروم مي شدم...