سوال جواب!!

اين بازي رو توي چند تا وبلاگ ديدم ولي اين بار رسما دعوت شدم!

قبلا هم توي يه پستي "اعتراف" كرده بودم كه چيزي شبيه همين بازي بود. ولي خوب از اين سوال جواب ها هم خوشم مياد. البته جواب دادن به بعضي هاش يه كم سخت بود!

بفرماييد بخونيد:

 

بدترین اتفاق زندگیم:

رفتن هوشي از پيشمون...

خوب ترین اتفاق زندگیم:

اين كه علاقه ام به هنر رو از همون اول تو اوليت قرار دادم.

بدترین تصمیم:

نداشتم تصميم بد!

بزرگترین پشیمونی:

پشيموني هام كوچيك بوده زياد قابل توجه نيست!

فرد تاثیرگذار زندگیم:

مامانم و وينسنت ون گوگ.

چه آرزویی دارم:

آرزو دارم يه باغ گنده داشته باشم پر از گربه و مرغ و خروس و گوسفند و گاو و سگ و خرگوش و الاغ و آهو و اسب و مرغابي. هيچ وقت هم مجبور نباشم ازش بيرون بيام!

اگه امكان نگهداري از گربه سانان مثل پلنگ و ببر و شير و اينا هم بود كه كلا بهشت بود ديگه..

اعتقاد به معجزه:

بله خيلي هم معتقدم.

چقدر خوش شانسم:

تا چه تعريفي از خوش شانسي داشته باشيم! به نظر من خوب و بد بايد در زندگي هركس اتفاق بيافته.

خیانت:

نه!

عشق:

ها؟

دروغ:

دروغ كه گفتم ولي نه از نوع شاخدار. ولي دروغ شنيدم در حد تيم ملي!! تازه جالب اينجاست كه فرد دروغگو بعد از دروغ شاخدارش همچنان اعتماد به نفس بالا داره!!

از کی بدم میاد:

آخ دست رو دلم نذارين كه خونه! خودتون مستحضريد....!!!

تا حالا دل کسی رو شکوندین؟

نمي دونم! از اونجايي كه هيچ كس جز خودم برام مهم نيست شايد شكونده باشم! ولي از روي عمد نه! هيچ وقت!

دلیل انتخاب اسم وبلاگ:

اون موقع ها يه تفكري در مورد اسم ميراث داشتم.

حالا فقط برام جاي خوبي است. همين!

کی رو از بچه های وب بیشتر دوست دارم:

همه رو خيلي دوست دارم.

تعریفی از زندگیه خودم:

من آدم شلخته، با سري پر شور و آرزوهاي بلند بالا!!

خوشبختی:

من الان حس مي كنم خوشبختم!

 

این واژه ها یاد آور چی هستن؟

هلو:

خودم در بچگي!

خدا:

مهربوني

امام حسین:

عاشورا تاسوعا!

اشک:

زياد گريه نمي كنم!

کوه:

شمال! چالوس!

فرار از زندان:

نديدم!

هوش:

خودم! وقتي عينكي فقط با يك شيشه به چشم مي زنم!!

خواهر شوهر:

نمي دونم والا، تجربه نداشتم!

رنگ چشام:

قهوه اي تيره.

رنگ مورد علاقه:

نارنجييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي

جواب تلفن و ارتباطات:

از موبايل و مخترعش متنفرم! هيچ وقت ازش نمي گذرم!

اصولا هيچ وقت حوصله حرف زدن با تلفن رو ندارم مگر در شرايطي كه كاملا باب ميلم باشه.

کلام آخر:

موهام رو خودم با قيچي هرس كردم مدل 5-6 سالگي هام! خيلي خوشگل شد!

 

 

 

هر كسي خوشش اومد از بازي خودش بنويسه! من هم خوشحال ميشم بخونم.

 

 

بخوانيد و بخنديد!!

 

در همين ابتداي كار خدمتتون عرض كنم شما در اين پست مجازيد هرچقدر كه دلتون خواست به من بخنديد!!

ديروز صبح كه مي خواستم از خونه برم بيرون با مامان عزيزتر از جانم به طرز بدي دعوام شد! و اعصاب و روانم كلا به هم ريخت و بعد از كمي بحث و جدل با عصبانيت سوئيچ موئيچ و اينها رو گذاشتم زمين و در رو كوبيدم به هم و از خونه اومدم بيرون.

مسير خونه تا دانشگاه حدودا نيم ساعت، چهل دقيقه اي طول مي كشه. و دو تا تاكسي بايد سوار بشم. اولين تاكسي رو سوار شدم و اتفاقا در طول مسير با خانم بغل دستي ام هم كمي صحبت كردم. بعد بايد مسافت نسبتا زيادي رو پياده برم تا برسم به تاكسي بعدي كه تا نزديك دانشگاه مي ره. تاكسي دوم رو هم سوار شدم و نزديك دانشگاه پياده شدم.

تا اينجا هيچ اتفاق خاصي نيافتاده بود و همه چيز كاملا عادي بود تا اينكه در پياده رو آقايي در كمال احترام به من گفت: خانم فكر مي كنم شيشه ي عينكتون افتاده!!!!

تعجب كردم! اول فكر كردم باهام شوخي ميكنه ولي وقتي عينكم رو از چشمم برداشتم (دقت كنيد عينك آفتابي منظورمه!!) ديدم بله! عينك به اون بزرگي يك شيشه نداره!!!!!

از ديروز تا الان دو معضل بزرگ براي من و خانواده و كلا دوستام به وجود آمده!

1. من چرا نفهميدم كه توي مسير به اين بلندي يه چشمم رو داره آفتاب كور مي كنه او يكي چشمم سياهه؟؟ آخه خوب درسته عصباني بودم ولي خوب چجوري نفهميدم اين عينك يه شيشه نداره؟! تازه من چشمم نسبت به آفتاب به شدت حساسه!!!!

2. مساله مهم اينجا مطرح مي شه كه حالا شما هرطور دوست داريد در مورد من قضاوت كنيد!! ولي تو شهري كه پوشيه هم بزني و تو خيابون راه بري مورد اذيت و آزار كلامي كوچك و بزرگ قرار ميگيري! چطور هيچ احد الناسي به من نخنديد و هيچي به من نگفت؟؟؟!!!!!

چرا هيچ متلكي  ، خنده اي، يا اظهار تعجبي چيزي؟؟؟؟ نمي دونم مردم راجبم چي فكر كردن.

احتمالي كه از همه بيشتره و پدرم هم تاكيد خاصي روش داره اينه كه مردم فكر كردن من ديوانه ام يا مشكل رواني دارم و ترسيدن كه چيزي بهم بگن يه وقت كتكي بخورن يا همچين چيزي! چون اصولا توي خيابون قيافه ي به شدت جدي اي دارم.

ولي وقتي من خودم شب توي آينه خودم رو نگاه كردم ديدم نه اوضاع خيلي خراب تر از اين حرف هاست. عينكم شيشه ي بزرگي داره و تصور كنيد يه طرف صورتم سياهه اون طرف يه فريم نازك بدون شيشه! بيشتر شبيه دزد هاي دريايي بودم تا آدم رواني! به خاطر همين فكر كردم شايد مردم گفتن اين يه چشمش كوره يا مشكلي داره! ولي خوب آدم يه چشمش هم كه كور باشه بازم عينك كامل مي زنه! يه شيشه اش رو كه نمي كَنه!!!

من نمي دونم اون خانمي كه توي تاكسي با من حرف زد آخه اون با خودش چه فكري كرد؟! اينهمه ماشالا مردم ما فضولن چرا نپرسيد چرا عينكت اين ريختيه؟

اولش كه با خودم گفتم حتما دقايقي قبل از اينكه اون آقا بهم گفته، اين شيشه افتاده ولي وقتي شب برگشتم خونه مامانم يه شيشه عينك بهم نشون داد و گفت زهرا اين مال توِ؟ افتاده بود توي حياط!  و اونجا بود كه متوجه شدم قيافه ي من از بدو ورود به كوچه تا رسيدن به اون آقا همين ريختي بوده!!!!

تازه اون آقا هم خودش انگار شك داشت كه بگه يا نگه، چون بهم گفت خانوم ((( فكر مي كنم !))) شيشه ي عينكتون افتاده! اصلا هم نخنديد!!

ولي خوب ما كه كلا تا آخر شب كلي دل خانواده مون رو شاد كرديم و لبخند به لب همه آورديم و كلا يادمون رفت كه صبح كلي توپ و تشر كرده بوديم!! احتمالا توسط مامانم "عاق والدين" شده بودم تا اون روز سوژه ي شهر بشم!

بعيد نيست يكي هم ازم فيلم گرفته باشه چند وقت ديگه بياد تو اينترنت پخش بشه! يادتون باشه اگه اومد فيلمش اون منم ها!!

 

ولي با همه ي اينها  شما فكر مي كنيد چرا كسي به من نخنديد يا چيزي بهم نگفت واقعا؟؟

خلاصه اميدوارم كه دل شما رو هم كمي شاد كرده باشم!

 

يك عكس هم براتون تهيه نمودم تا بيشتر به عمق فاجعه پي برده باشيد!

 

 

 

 

چی از این بهتر؟؟

 

دو تا مطلب فوق العاده در دو وبلاگ فوق العاده!!

 

این پست کاملا بدون شرح است!!

 

 

۱. حمایت از جوجه هامون از اينجا

 

۲. بيماري كشنده و مهلك توكسوپلاسموز (كه من تمامي دوستانم به آن مبتلاييم و هي سقط جنين مي كنيم و هي نازا مي شويم!!!)

از اينجا

 

 

روزي روزگاري..

 

 

مي خوام كمي غر بزنم ‍! پس اگر غر زدن مكدرتان مي كنه نخونيد! ولي من بايد بنويسم تا لااقل كمي بار دلم خالي شه.

سريال "روزي روزگاري" را گويا چند وقتي است كه صبح ها دوباره پخش مي كنند. چند وقت پيش يكي از اولين قسمت هاش رو ديدم و كلي ذوق كردم. به نظرم همه اين سريال رو دوست داشتن و براشون به شدت نوستالژيك و خاطره انگيزه. من هم با اينكه بچه بودم ولي اين سريال واقعا برام قشنگ بود و پا به پاي مامان بابام مي ديدم و هنوز خيلي از صحنه هاش رو كامل به ياد دارم.

امروز صبح هم با كلي انرژي از خواب بيدار شدم و كلي كار براي انجام دادن داشتم. كم پيش مياد كه براي انجام يه سري كار بي ربط به هم و خيلي زياد، انقدر انرژي داشته باشم. تلويزيون رو روشن كرديم و ديدديم تيتراژ روزي روزگاري است. پيش مامانم نشستم و همونطور كه داشتم طرح مي زدم يه چشمم به سريال بود و يكي به دفترم..

توي يك صحنه يكي از تيراندازان از راه دور گاري حامل باروت رو نشونه گرفت و شليك كرد و گاري با اسبي كه بهش بسته بود منفجر شد و آتش گرفت.. اسب به هوا پريد و دمش و تمام پشتش آتش گرفت، تقلا كرد تا اينكه آتش، چوب و بندي كه با اون به گاري بسته شده بود را پاره كرد و حيوان در حالي كه دم و پشت بدنش در آتش مي سوخت توي بيايون شروع به دويدن كرد...

مات و مبهوت با مامان به اين صحنه نگاه مي كرديم.. مامان مي گفت همچين صحنه اي از اين فيلم رو اصلا يادش نمياد و من به اين فكر مي كردم كه صحنه اي كه ديدم مال زماني بود كه هيچ افكتي در سينما و تلويزيون وجود نداشت...

...

.....

.......

همه ي تابو ها شكست... همه ي آدم هايي كه دوست داشتم و به خاطر اونها اين فيلم رو مي ديدم به نظرم بي وجدان و پست شدند.. به اين فكر كردم كه بعد از اين صحنه ي با شكوه، كارگردان بي وجدان كات داد و عوامل و بازيگران بي وجدان تر  دست زدند و از صحنه ي شاهكاري كه ساخته شد كلي هيجان زده شدن..

از اين ميان يه نفر اون وسط داد زد: يكي بره اون اسب رو خاموش كنه!! و حالا توي اون بيايون بي سر و ته كي با چه وسيله اي مي تونه بره دنبال اسبي كه رم كرده و در آتش مي سوزه و فقط مي تونه بدوه.. كي بهش ميرسه و با چقدر آب مي تونه اسب گر گرفته رو خاموش كنه! وحالا خاموش هم شد، كي مي تونه زخمي كه ديده رو خوب كنه وسط بيايون؟ كارگردان بي وجدان؟ يا بازيگران بي وجدان تر؟ كه هيچ كس هيچ شكايتي به خلق اين صحنه نكرد و نگفت كه ميشه گاري رو بدون اسب هم منفجر كرد! كه صحنه ي بدون اسب سوخته هم مي تونه مهارت تير انداز و شاهكاري كه كرد رو به اندازه ي كافي خوب نشون بده...

 

روزي روزگاري اون دنيا جوا خدا رو چي مي خواد بده؟ بگه كارگردان گفت؟ يا تو فيلم نامه اينطور نوشته بود؟ يا پيشنهاد يكي از بازيگران بود كه خواست صحنه مهيج تر بشه؟...

 

چطور آدم ها انقدر پست اند؟

چرا من نمي فهمم؟؟

...

 

 

 

بچه كه بودم خونه ي قبليمون يه بالكون بزرگ داشت كه پايگاه كبوتر ها بود. هميشه تخم مي گذاشتن و جوجه هاشون بيرون ميومدن و بزرگ مي شدن مي رفتن دنبال زندگيشون و وظيفه ي من نگهداري و مراقبت تمام و كمال از تخم ها و جوجه ها بود زماني كه مادرهاشون بيرون بودن.  يكي از كبوتر ها كه سفيد و خونگي بود و كلي با من دوست بود چند وقتي بود تخم گذاشته بود و وقتي بيرون مي رفت من مي رفتم و با نون خشك هايي كه براشون مي گذاشتم روي تخمش رو مي پوشوندم تا كلاغ نخوره ولي يه روز كه باد شديدي ميومد تخمش افتاد پايين و شكست.

كبوتر كه جوجو صداش مي كردم آمد و ديد، ونشست بالاي تخم شكسته و گريه كرد.. با صداي هزن انگيزي قوقو مي كرد و ما ماتم زده به صداش گوش كرديم. از اون روز به بعد ديگه جوجو تو بالكن ما نمي شست ولي روزي يه بار به همراه يه كبوتر ديگه ميومد جايي كه تخمش شكسته بود و با همون صدا گريه مي كرد و بعد مي رفت.

...

...

من از حيوانات اين رو مي فهمم!! همين..