دلتنگي هام

 

دوستان عزيزم

خيلي ممنون از پيگيري هاتون در مورد وضعيت دانشگاه.

فعلا شرايط عاديه و پيگيري دوستاي خوبم و اعضاي محترم انجمن حمايت از حيوانات و حاميان حيوانات باعث شده كه فعلا از اين كار دست بردارن.

يكي از بچه هاي دانشگاه هم وقتي موضوع رو فهميد نامه اي نوشت و از بچه ها در حمايت از گربه ها كلي امضا جمع كرد و فرستاد به مسئولين دانشگاه.

فقط براشون دعا كنيد كه اين آرامش هميشگي باشه..

****

 

خيلي وقته كه دلم هواي يه موجود دوست داشتني كرده تا تو خونه كنارمون باشه.

22 خرداد، اون روز نحس، ميشه دقيقا يك سال از رفتن هوشي...

شرايط نگه داري از گربه رو توي خونه ندارم وگرنه چيزي كه زياد دور و برم هست و عاشق نگهداريش هستم گربه هان. مامانم عاشق طوطيه.

راستش روزي كه رفتيم هوشي رو ديديم مامانم هم يه جفت طوطي لپ قرمز ديد و بهم گفت زهرا بيا به جاش طوطي بگيريم. ولي با همون اولين نگاه عاشق پسر طلام شدم. هم من هم مامانم، و فوري با خودمون برديمش. و وجودش واقعا زندگي ما رو عوض كرد.

بابام كه هيچ وقت تصورش رو نمي كرد كه يه روز يه خرگوش تو خونه ي ما اينور و اونور بدوه. خيلي مخالفت كرد ولي از بس هوشي قشنگ و كوچيك بود بابام هم (البته با شرط و شروط و قوانين) راضي شد.

با اينكه هوشي هيچ وقت با بابام خوب نبود ولي بابام تو دلش دوسش داشت. هيچ وقت به ظاهر باهاش حرف نمي زد و كاري بهش نداشت ولي بعضي روزا كه دير ميومدم خونه مي ديدم براش خوراكي خريده و گذاشته جلوش يا ميوه براش پوست كنده قطعه قطعه و مرتب براش گذاشته!

انقدر همه ازش خاطره هاي خوب داريم كه انگار خيلي بيشتر از سه سال پيشمون بود و هيچ كس نبود كه دوسش نداشته باشه.

روزي كه رفت، بردمش پارك جمشيديه و يه جاي قشنگ خاكش كردم ولي بعدش يه بار بيشتر اونجا نرفتم. اونم به خاطر دوستام بود كه مي خواستن برن سر خاكش. بعدا ديگه اونجا نرفتم چون هيچ وقت نمي تونستم فكر كنم  كه هوشي اونجا زير خاكه.

همه اش از اين ميترسم كه اگه حيوان ديگري خونه بياريم و مريض بشه يا خدايي نكرده ... من چكار كنم؟

 

یه سری هم عکس گذاشتم از گل پسرم و شیرین کاری هاش:

 

اينا عكس هاي اولين روز ورودش به خونه اس. دكتر ميگفت حدودا دو ماهشه.

 

 

 

كم كم گل پسرم بزرگ شد و آقايي شد..

 

 

 

اين يكي از Best Friend هاي هوشي بود كه علاقه ي زيادي به خوابيدن تو بغلش داشت.

 

 

اينم يكي ديگه از Best Friend هاش بود كه دوست داشت اينجوري پهلوش بشينه يا چرت بزنه

 

 

البته وقتي كوچولو بود همه ي سبيل هاي دوستش رو خورد تموم كرد.

 

 

 

اينم بچه ما كه اگر كسي نمي دونست فكر مي كرد هميشه بهش گرسنگي ميديم! مهلت نميداد سبزي هاش رو بشورم!!

 

 

 

اين مبل تك نفره، به صورت كاملا اختصاصي از اموال هوشي بود و اگه كسي اشباها روش ميشست ايشون با اون دندوناي خوشگلش دو سه تا گاز آبدار ازش مي گرفت و بلندش ميكرد و خودش اينجوري روش مي خوابيد.

موقع سريال ديدن هم حتما بايد همونجا ميشست و چند وقت يه بار كه حوصله اش از سريال سر مي رفت و ميديد همه توجهشون به تلويزيونه بلند ميشد ميرفت پريز تلويزيون رو از برق مي كشيد و از داد و بيداد ما خوشحال ميشد!!

 

 

هوشنگ خان با شكوه هر چه تمام تر...

 

 

هوشي در حال دفاع از قلمرو اش!!

 

 

 

تنها يادگارايي كه از هوشي موند...

 

 پي نوشت:

بالاخره يه قالبي مورد پسند واقع شد! از بس اين مامان ما گفت چرا همش قالبت سياهه!!

پیشنهاد کتاب

 

آخ جووون... نمايشگاه كتاب...

يه ليست بلند بالا دارم از كتابهايي كه مي خوام بخرم.

 

اگه كتاب خوبي به نظرتون مي رسه خوشحال ميشم بهم بگيد .

 

 

 

....

 

هژیر کوچک امروز نزدیکای صبح از دنیا رفت.

دکتر دیروز هر کاری تونست براش کرد و می گفت الان شرایطش نرماله.

خوب غذا می خورد و بیشتر می خوابید. به توصیه ی دکتر جاش رو باید گرم می کردم. زیر تشکش کیسه آب گرم گذاشتم و جاش حسابی گرم شد.

بیشتر دلش می خواست بخوابه و تا بلندش می کردم غذاشو بدم با اون دست و پای بی جونش خودش رو می کشید زیر پتو. هم خوب غذا خورد هم دفع کرد هم آروم خوابید.

حدود ساعت ۲ نیمه شب دیدم انگار کمی ناله کرد. بلند شدم و نوازشش کردم تا آروم شد و خوابید. ساعت نزدیک ۵ بود که فکر کردم خیلی وقته که صدایی نداده. توی تاریکی دستم رو گذاشتم رو تن کوچولوش و دیدم نفس نمی کشه.

انقدر معصومانه و زیبا خوابیده بود که می شد بالهای فرشته ها رو دور و برش دید..

..

...

هژیر کوچولو ببخش.. هر کاری از دستم براومد برات کردم..

می دونم الان با قل قشنگت پیش خدا بهتون خوش میگذره..

..

 

پی نوشت:

چند تا عکس ازش گرفتم ولی دلم نمیاد اینجا بذارم. هر بار که ببینم آشفته میشم..