اينترنت لعنتي!

مدت ها بود كه منطقه ي ما به منازل مسكوني اي دي اس ال نمي داد! يا اگه بود شبكه هاي محلي بود با قيمت هاي گزاف و سرعت هاي افتضاح!

حالا بعد اين مدت ها، مدتي است كه ما اي دي اس ال دار شديم!!

ولي هيچ تفاوتي با گذشته نداريم! پيج هايي كه با سرعت بالا لود ميشن نهايتا همين بلاگفا است با ايميل! بقيه بلا استثنا احتياج به  " و پ ن" دارن! اونها هم كه كار نمي كنن و بلانسبت جون آدم رو بالا ميارن!

مدتي است اينترنت زده شدم! اين همه وقت در حسرت اينترنت پر سرعت بودم، حالا كه دارم هم استفاده اي نمي تونم بكنم!

محض خنده و براي اينكه نشون بدم اين "ف ي ل ت ر ي ن گ" تاثيري روي روحيه ام نذاشته نتايجي از ايميج سرچ گوگل گذاشتم تا دور هم شاد باشيم!!

 

۱. گل:

۲. كتاب:

۳. مسجد:

۴. نماز

۵. روزه:

۶.  خدا:

۷. اسلام:

۸. ايران:

 

 

خيلي من بيچاره ام!

 

 

روزي روزگاري..

 

 

مي خوام كمي غر بزنم ‍! پس اگر غر زدن مكدرتان مي كنه نخونيد! ولي من بايد بنويسم تا لااقل كمي بار دلم خالي شه.

سريال "روزي روزگاري" را گويا چند وقتي است كه صبح ها دوباره پخش مي كنند. چند وقت پيش يكي از اولين قسمت هاش رو ديدم و كلي ذوق كردم. به نظرم همه اين سريال رو دوست داشتن و براشون به شدت نوستالژيك و خاطره انگيزه. من هم با اينكه بچه بودم ولي اين سريال واقعا برام قشنگ بود و پا به پاي مامان بابام مي ديدم و هنوز خيلي از صحنه هاش رو كامل به ياد دارم.

امروز صبح هم با كلي انرژي از خواب بيدار شدم و كلي كار براي انجام دادن داشتم. كم پيش مياد كه براي انجام يه سري كار بي ربط به هم و خيلي زياد، انقدر انرژي داشته باشم. تلويزيون رو روشن كرديم و ديدديم تيتراژ روزي روزگاري است. پيش مامانم نشستم و همونطور كه داشتم طرح مي زدم يه چشمم به سريال بود و يكي به دفترم..

توي يك صحنه يكي از تيراندازان از راه دور گاري حامل باروت رو نشونه گرفت و شليك كرد و گاري با اسبي كه بهش بسته بود منفجر شد و آتش گرفت.. اسب به هوا پريد و دمش و تمام پشتش آتش گرفت، تقلا كرد تا اينكه آتش، چوب و بندي كه با اون به گاري بسته شده بود را پاره كرد و حيوان در حالي كه دم و پشت بدنش در آتش مي سوخت توي بيايون شروع به دويدن كرد...

مات و مبهوت با مامان به اين صحنه نگاه مي كرديم.. مامان مي گفت همچين صحنه اي از اين فيلم رو اصلا يادش نمياد و من به اين فكر مي كردم كه صحنه اي كه ديدم مال زماني بود كه هيچ افكتي در سينما و تلويزيون وجود نداشت...

...

.....

.......

همه ي تابو ها شكست... همه ي آدم هايي كه دوست داشتم و به خاطر اونها اين فيلم رو مي ديدم به نظرم بي وجدان و پست شدند.. به اين فكر كردم كه بعد از اين صحنه ي با شكوه، كارگردان بي وجدان كات داد و عوامل و بازيگران بي وجدان تر  دست زدند و از صحنه ي شاهكاري كه ساخته شد كلي هيجان زده شدن..

از اين ميان يه نفر اون وسط داد زد: يكي بره اون اسب رو خاموش كنه!! و حالا توي اون بيايون بي سر و ته كي با چه وسيله اي مي تونه بره دنبال اسبي كه رم كرده و در آتش مي سوزه و فقط مي تونه بدوه.. كي بهش ميرسه و با چقدر آب مي تونه اسب گر گرفته رو خاموش كنه! وحالا خاموش هم شد، كي مي تونه زخمي كه ديده رو خوب كنه وسط بيايون؟ كارگردان بي وجدان؟ يا بازيگران بي وجدان تر؟ كه هيچ كس هيچ شكايتي به خلق اين صحنه نكرد و نگفت كه ميشه گاري رو بدون اسب هم منفجر كرد! كه صحنه ي بدون اسب سوخته هم مي تونه مهارت تير انداز و شاهكاري كه كرد رو به اندازه ي كافي خوب نشون بده...

 

روزي روزگاري اون دنيا جوا خدا رو چي مي خواد بده؟ بگه كارگردان گفت؟ يا تو فيلم نامه اينطور نوشته بود؟ يا پيشنهاد يكي از بازيگران بود كه خواست صحنه مهيج تر بشه؟...

 

چطور آدم ها انقدر پست اند؟

چرا من نمي فهمم؟؟

...

 

 

 

بچه كه بودم خونه ي قبليمون يه بالكون بزرگ داشت كه پايگاه كبوتر ها بود. هميشه تخم مي گذاشتن و جوجه هاشون بيرون ميومدن و بزرگ مي شدن مي رفتن دنبال زندگيشون و وظيفه ي من نگهداري و مراقبت تمام و كمال از تخم ها و جوجه ها بود زماني كه مادرهاشون بيرون بودن.  يكي از كبوتر ها كه سفيد و خونگي بود و كلي با من دوست بود چند وقتي بود تخم گذاشته بود و وقتي بيرون مي رفت من مي رفتم و با نون خشك هايي كه براشون مي گذاشتم روي تخمش رو مي پوشوندم تا كلاغ نخوره ولي يه روز كه باد شديدي ميومد تخمش افتاد پايين و شكست.

كبوتر كه جوجو صداش مي كردم آمد و ديد، ونشست بالاي تخم شكسته و گريه كرد.. با صداي هزن انگيزي قوقو مي كرد و ما ماتم زده به صداش گوش كرديم. از اون روز به بعد ديگه جوجو تو بالكن ما نمي شست ولي روزي يه بار به همراه يه كبوتر ديگه ميومد جايي كه تخمش شكسته بود و با همون صدا گريه مي كرد و بعد مي رفت.

...

...

من از حيوانات اين رو مي فهمم!! همين..

 

 

 

 

 

ببخشید!

سلام!

ببخشید "مخاطبان عزیز" که این چند وقت به وبلاگتون سر نزدم و جواب کامنت هاتون رو ندادم!

 

ببخشید ""وبلاگ جان" که هی گفتم "به زودی پست جدید می ذارم" و نذاشتم!

 

ببخشید "عزیزان دلم" که این چند وقت با عجله و از سر وظیفه بهتون سر زدم و غذایی دادم و وقت نشد دو کلمه با هم حرف بزنیم!

 

ببخشید "دوستان نزدیک" که موبایلم یک ماهه خرابه و وقت نکردم درستش کنم و با هیچ کدومتون درست حسابی صحبت نکردم!

 

از امروز صبح شدم مثل یکی دو ماه قبل!

 

ولی مهمان جان!

خونه بد جوری خالیه..

این رسمش نیست..

...

..

.

 

 

یک سال طولانی...

 

هوشی قشنگم..

 امروز دقيقا يك سال شد، كه ديگه پيش ما نيستي..

 

 

 

 

 

دلتنگي هام

 

دوستان عزيزم

خيلي ممنون از پيگيري هاتون در مورد وضعيت دانشگاه.

فعلا شرايط عاديه و پيگيري دوستاي خوبم و اعضاي محترم انجمن حمايت از حيوانات و حاميان حيوانات باعث شده كه فعلا از اين كار دست بردارن.

يكي از بچه هاي دانشگاه هم وقتي موضوع رو فهميد نامه اي نوشت و از بچه ها در حمايت از گربه ها كلي امضا جمع كرد و فرستاد به مسئولين دانشگاه.

فقط براشون دعا كنيد كه اين آرامش هميشگي باشه..

****

 

خيلي وقته كه دلم هواي يه موجود دوست داشتني كرده تا تو خونه كنارمون باشه.

22 خرداد، اون روز نحس، ميشه دقيقا يك سال از رفتن هوشي...

شرايط نگه داري از گربه رو توي خونه ندارم وگرنه چيزي كه زياد دور و برم هست و عاشق نگهداريش هستم گربه هان. مامانم عاشق طوطيه.

راستش روزي كه رفتيم هوشي رو ديديم مامانم هم يه جفت طوطي لپ قرمز ديد و بهم گفت زهرا بيا به جاش طوطي بگيريم. ولي با همون اولين نگاه عاشق پسر طلام شدم. هم من هم مامانم، و فوري با خودمون برديمش. و وجودش واقعا زندگي ما رو عوض كرد.

بابام كه هيچ وقت تصورش رو نمي كرد كه يه روز يه خرگوش تو خونه ي ما اينور و اونور بدوه. خيلي مخالفت كرد ولي از بس هوشي قشنگ و كوچيك بود بابام هم (البته با شرط و شروط و قوانين) راضي شد.

با اينكه هوشي هيچ وقت با بابام خوب نبود ولي بابام تو دلش دوسش داشت. هيچ وقت به ظاهر باهاش حرف نمي زد و كاري بهش نداشت ولي بعضي روزا كه دير ميومدم خونه مي ديدم براش خوراكي خريده و گذاشته جلوش يا ميوه براش پوست كنده قطعه قطعه و مرتب براش گذاشته!

انقدر همه ازش خاطره هاي خوب داريم كه انگار خيلي بيشتر از سه سال پيشمون بود و هيچ كس نبود كه دوسش نداشته باشه.

روزي كه رفت، بردمش پارك جمشيديه و يه جاي قشنگ خاكش كردم ولي بعدش يه بار بيشتر اونجا نرفتم. اونم به خاطر دوستام بود كه مي خواستن برن سر خاكش. بعدا ديگه اونجا نرفتم چون هيچ وقت نمي تونستم فكر كنم  كه هوشي اونجا زير خاكه.

همه اش از اين ميترسم كه اگه حيوان ديگري خونه بياريم و مريض بشه يا خدايي نكرده ... من چكار كنم؟

 

یه سری هم عکس گذاشتم از گل پسرم و شیرین کاری هاش:

 

اينا عكس هاي اولين روز ورودش به خونه اس. دكتر ميگفت حدودا دو ماهشه.

 

 

 

كم كم گل پسرم بزرگ شد و آقايي شد..

 

 

 

اين يكي از Best Friend هاي هوشي بود كه علاقه ي زيادي به خوابيدن تو بغلش داشت.

 

 

اينم يكي ديگه از Best Friend هاش بود كه دوست داشت اينجوري پهلوش بشينه يا چرت بزنه

 

 

البته وقتي كوچولو بود همه ي سبيل هاي دوستش رو خورد تموم كرد.

 

 

 

اينم بچه ما كه اگر كسي نمي دونست فكر مي كرد هميشه بهش گرسنگي ميديم! مهلت نميداد سبزي هاش رو بشورم!!

 

 

 

اين مبل تك نفره، به صورت كاملا اختصاصي از اموال هوشي بود و اگه كسي اشباها روش ميشست ايشون با اون دندوناي خوشگلش دو سه تا گاز آبدار ازش مي گرفت و بلندش ميكرد و خودش اينجوري روش مي خوابيد.

موقع سريال ديدن هم حتما بايد همونجا ميشست و چند وقت يه بار كه حوصله اش از سريال سر مي رفت و ميديد همه توجهشون به تلويزيونه بلند ميشد ميرفت پريز تلويزيون رو از برق مي كشيد و از داد و بيداد ما خوشحال ميشد!!

 

 

هوشنگ خان با شكوه هر چه تمام تر...

 

 

هوشي در حال دفاع از قلمرو اش!!

 

 

 

تنها يادگارايي كه از هوشي موند...

 

 پي نوشت:

بالاخره يه قالبي مورد پسند واقع شد! از بس اين مامان ما گفت چرا همش قالبت سياهه!!

....

 

هژیر کوچک امروز نزدیکای صبح از دنیا رفت.

دکتر دیروز هر کاری تونست براش کرد و می گفت الان شرایطش نرماله.

خوب غذا می خورد و بیشتر می خوابید. به توصیه ی دکتر جاش رو باید گرم می کردم. زیر تشکش کیسه آب گرم گذاشتم و جاش حسابی گرم شد.

بیشتر دلش می خواست بخوابه و تا بلندش می کردم غذاشو بدم با اون دست و پای بی جونش خودش رو می کشید زیر پتو. هم خوب غذا خورد هم دفع کرد هم آروم خوابید.

حدود ساعت ۲ نیمه شب دیدم انگار کمی ناله کرد. بلند شدم و نوازشش کردم تا آروم شد و خوابید. ساعت نزدیک ۵ بود که فکر کردم خیلی وقته که صدایی نداده. توی تاریکی دستم رو گذاشتم رو تن کوچولوش و دیدم نفس نمی کشه.

انقدر معصومانه و زیبا خوابیده بود که می شد بالهای فرشته ها رو دور و برش دید..

..

...

هژیر کوچولو ببخش.. هر کاری از دستم براومد برات کردم..

می دونم الان با قل قشنگت پیش خدا بهتون خوش میگذره..

..

 

پی نوشت:

چند تا عکس ازش گرفتم ولی دلم نمیاد اینجا بذارم. هر بار که ببینم آشفته میشم..

کمک..

خیلی ناراحتم..

از سایت دانشگاه این پست رو میذارم.

هفته ی پیش یه نفر "نادان" بچه های هژیر رو یواشکی برداشت برد با خودش که احتمالا به عنوان اسباب بازی هدیه بده به آبجی کوچیکش!!

طفلی هژیر چند روز دنبال بچه هاش گشت و ناله کرد.

دیروز بعد از دقیقا دو هفته همون شخص کله ی صبح مخفیانه بچه ها رو آورد گذاشت سر جای قبلیشون. ولی دیگه هژیر سمتشون نرفت..

تا عصر هر کلکی که به کار بردیم اثر نکرد تا اینکه یه نفر گفت من اینا رو میبرم خونه.

ایشون هم برد و امروز باز مثل چک برگشتی این طفلی ها رو برگردوند.

حال یکی اصلا خوب نیست. هیچی نمیخوره و دست و پاش رو هم نمی تونه تکون بده ولی اون یکی خیلی خوب و سرحاله خوب هم شیر میخوره.

هیچ کاری از دستم بر نمیاد فقط جا و مکان سرپوشیده ای براشون درست کردم و خاک و شیر هم گذاشتم  زیر کارتنشون رو هم با آجر آوردم بالا که اگه شب بارون اومد خیس نشن. دورشونم که پارچه پیچیدم.

باید بسپرمشون به خدا و برم. ولی اگه امشب دووم آوردن فردا شب چی؟ جمعه چی که نمی تونم بهشون سر بزنم...

 

پی نوشت:

متاسفانه امروز صبح اون کوچیکه که بی حال بود مرد..

اون یکی هم که دیروز حالش نسبتا خوب بود امروز در حال مرگ بود. دیگه تکون نمی خورد و فقط چند دقیقه یک بار یه ناله ای می کرد.

بردمش پیش دکتر قاسمیان و چه دکتر مهربونی بود. کلی به این طفلک رسیدگی کرد تا حالش جا اومد. وقتی رسیدم اونجا دکتر می گفت قلبش داره می ایسته.

الان خونه است و حالش بد نیست. یه کم اسحاله و همش می خوابه.

فقط دعا کنید بتونم یه مدت نگهش دارم تا بعدا ببرمش پیش پیشی های دیگه.

باز هم اگه کسی رو میشناسید که بتونه ازش نگه داری کنه ممنون میشم بهم خبر بدین. 

 

زلزله !!

پشت میزم نشسته بودم و حسابی غرق در کار بودم که دیدم میزم به شدت جابه جا شد و حتی صدا هم داد!!

همیشه وقتی زلزله ای اومده من اولین کسی بودم که حس کردم و به بقیه گفتم و بقیه هم مسخره ام کردند و همان شب هم از اخبار شنیدن که زلزله ی خفیفی اومده!!

همین یکی دو سال پیش دقیقا همین جایی که امروز نشسته بودم حس کردم زمین کمی لرزید فوری بلند شدم هوشی رو بغل کردم و رفتم تو چهار چوب در و داد زدم زلزله!!!!!!!

پدرم که بهم خندید و مامانم هم گفت حتما اشتباه کردی ولی ۱ ساعت بعد اخبار گفت که واقعا زلزله بوده.. و اون موقع کمتر کسی حسش کرده بود.

...

...

امروز ولی به محض اینکه میزم لرزید رنگ و قلمو رو رها کردم و با وحشت بلند شدم و داد زدم لرزید!!! و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که هوشی رو پیدا کنم و بغلش کنم و تو چهار چوب در بایستم.

...

 حتی دور و برم رو هم نگاه کردم..

 

 

 

 

 

مقدمه

همیشه دلم می خواست یه وبلاگ داشته باشم که پر از عکسها و خاطرات و شیرین کاری های هوشی باشه...

ولی دیر جنبیدم...

الان دلم نمی خواد به خاطرش غصه بخورم چون خاطره اش انقدر شیرینه که غم و غصه اش رو از یادم می بره.

پس حالا که شروع کردم از همه چی مینویسم.

بسم ا...