اندر حكايت سيا و عسل (3)

 

 

اول از بچه ي بي زبون سيا شروع مي كنم:

سيا وقتي بچه بود نمي تونست به خوبيه عسل بپره و همش جا مي موند و پدرم هم دائم مي گفت اين جوجه مردنيه! ولي خوب بزرگ شد ولي تا يه حدي و ديگه از اون بزرگتر نشد. رشدش كاملا متوقف شده بود و زير بالش و زير بدنش هم پر نداشت و با اينكه بهش ويتامين مي دادم فرقي نمي كرد و كم كم راه رفتنش هم دچار مشكل شد تا اينكه بردمش پيش دكتر قاسميان. دكتر قاسميان با خنده مي گفت هر چي حيوون پيش من مياري كرمو اند!! ( آخه ملوس و روآ هم انگل داشتن!) خلاصه فهميديم انگل داره و به خاطر همين رشد نمي كنه. دكتر درمان ضد انگلي رو براش انجام داد و داروهاي تقويتي هم داد و سيا شروع كرد به بزرگ شدن و كلي پر رنگاوارنگ درآورد. در واقع الان همچين سياه هم نيست! شده تركيبي از همه ي رنگها.

ولي مشكل اصلي اش سر جاش بود كه نمي تونست راه بره و كلا ديگه فقط يه گوشه ميشست. با دكتر صحبت كردم و گفت كه بايد ازش عكس بندازيم و ديشب بردمش دكتر راديولوژي گرفت و متوجه شديم سياي بيچاره به طور مادرزادي مفصلش از سر جاش بيرون بوده و با بزرگ شدن و سنگين شدن وزنش تازه خودش رو نشون داده.

دكتر گفت تاحالا مرغ جراحي نكرده بوده و نمي دونه كه سيا بتونه زير عمل دووم بياره يا نه. مي گفت اگر سگ بود به راحتي مي شد مفصل رو سر جاش قرار داد، البته سر مفصلش چون از بچگي بيرون بوده رشد نكرده و گرد نيست.

خلاصه قرار بر اين شد كه مامان جانمون براش برنامه ي فيزيوتراپي بذارن و من هم هر روز ورزش هاش رو براش انجام بدم تا بتونه با اين شرايط هم تعادلش رو حفظ كنه و بتونه راه بره.

 

اين هم راديلوژيشه كه استخوان از اينجا بيرون زده.

 

 

 

 

حالا بريم سراغ عسل:

هرچقدر كه ماجراي سيا غم انگيزه به جاش پيشرفت عسل كلي ما رو ذوق زده كرد و پريشب دخترمون براي اولين بار تخم گذاشت!

انقدر همه ذوق كرديم و هيجان زده شديم...

براي اولين تخمش يه جا تخم مرغي درست كردم و مي خوام براش نگه دارم تا بعدا اولين تخمش رو بهش نشون بدم.

چون كه خروسي نداريم تخم ها جوجه نمي شن و عسل خانم روزي يه تخم مرغ كوچولوي زرد و طلايي  تحويل ما ميده كه نمي دونيم باهاش چكار كنيم؟!

از طرفي هم هيچ احساسي نسبت به تخم هاش نداره، هر روز مي بينم يه گوشه انداخته و رفته و اصلا اينطوري نيست كه بره روشون بشينه! من اطلاعات بيشتر از اين ندارم، شايد خودش مي دونه كه اينا جوجه نمي شن يا شايد به قول مامانم هنوز بچه است و نمي فهمه!

دكتر هم گفت حالا كه تخم مي ذاره بايد حسابي بهش برسيم و تقويتش كنيم چون ضعيف مي شه و كلي ويتامين براش نوشت.

 

 

 

خلاصه اين ماجراي جوجي هاي من بود تو اين مدت.

دعا كنيد سيا بچه ي فلجم بتونه با شرايطش كنار بياد..

 

 

هنر

 

هنر از دوران هنرستان زندگي من رو به خودش مشغول كرد. گرچه قبل از اون هم هميشه پس ذهنم بود و سعي مي كردم با رفتن به كلاس هاي هنري انرژي ام رو تخليه كنم ولي در واقع مي شه گفت شروع اصلي اش از همون هنرستان بود.

الان كه با انگشتام مي شمرم ميبينم از ابتداي هنرستان تا حالا حدود 9  ساله در دنياي هنرم ولي امروزم با روزهاي قبل خيلي فرق مي كنه.

هنرستان و فوق ديپلم گرافيك خوندم. گرافيك رو خيلي دوست داشتم و ذهنم هم براش كاملا آماده بود ولي هميشه عاشق نقاشي بودم. دوران فوق ديپلم با چند تا از دوستهام مي رفتيم پارك لاله و خودمون براي دل خودمون نقاشي مي كرديم. پيش همون پيرمردها كه هميشه شطرنج بازي مي كنن و اون خانم سياره ي خوبي ها كه هميشه به گربه ها مي رسه.

وقتي كارداني به كارشناسي شركت كردم باز هم گرافيك قبول شدم. همينجا تهران با همون دوستم كه هميشه مشوق من بود. ولي در نهايت ناباوري در كنكور كارشناسي اسمم براي نقاشي درومد و همون لحظه با خودم گفتم اين همون چيزيه كه من هميشه دنبالش بودم. راهم به طور معجزه آسايي جلوم سبز شد و من قيد كارداني به كارشناسي و راه كوتاهتر رو زدم و نشستم سر كلاس اول!

الان درسته كه همه چيز در دانشگاه اون چيزي نيست كه دلم مي خواد و بيشتر وقت ها بهمون ظلم مي شه و ما هم كه كلا از همه ديوارمون كوتاهتره ولي با اين حال خيلي راضيم. دوستام اين ترم درسشون تموم شد و مدركشون رو گرفتن و با حالت موذيانه اي! بهم مي گن ديدي ما درسمون تموم شد حالا تو بايد دو سال ديگه هم بخوني ولي اگه قرار باشه چهار سال ديگه هم بخونم اين كار رو مي كنم چون عاشق دنيايي هستم كه دارم توش غرق مي شم.

 

اينجا كمتر از هنر نوشتم و اختصاصش دادم به پيشول هام و بعضي وقتها هم دلمشغولي هام ولي جاي نقاشي و كلا هنر عجيب اينجا خالي بود. فكر مي كنم كم كم داشت به هنر بر مي خورد و صداش درومده بود!

پس هنر عزيز ، بعد از اين همه وقت طولاني، اين پست تقديم به تو!  ببخشيد كه دير شده ها ولي، به جاش دارم در دنياي واقعي جبران مي كنم.

 

اين بعضي از كارهامه كه البته گلچين كردم . كارهايي كه بيشتر دوستشون دارم رو نذاشتم چون اصولا اونايي كه من دوستشون دارم رو فقط بعضي ها دوست دارن. عموما اين جور كارهام پسنديده مي شه!

 

 

 

 

 

 

 

 

اين از ابتدايي ترين كار هامه!

بالاخره يه جوري اين دو تا دنياي من بايد به هم متصل باشه ديگه!