کمک..

خیلی ناراحتم..

از سایت دانشگاه این پست رو میذارم.

هفته ی پیش یه نفر "نادان" بچه های هژیر رو یواشکی برداشت برد با خودش که احتمالا به عنوان اسباب بازی هدیه بده به آبجی کوچیکش!!

طفلی هژیر چند روز دنبال بچه هاش گشت و ناله کرد.

دیروز بعد از دقیقا دو هفته همون شخص کله ی صبح مخفیانه بچه ها رو آورد گذاشت سر جای قبلیشون. ولی دیگه هژیر سمتشون نرفت..

تا عصر هر کلکی که به کار بردیم اثر نکرد تا اینکه یه نفر گفت من اینا رو میبرم خونه.

ایشون هم برد و امروز باز مثل چک برگشتی این طفلی ها رو برگردوند.

حال یکی اصلا خوب نیست. هیچی نمیخوره و دست و پاش رو هم نمی تونه تکون بده ولی اون یکی خیلی خوب و سرحاله خوب هم شیر میخوره.

هیچ کاری از دستم بر نمیاد فقط جا و مکان سرپوشیده ای براشون درست کردم و خاک و شیر هم گذاشتم  زیر کارتنشون رو هم با آجر آوردم بالا که اگه شب بارون اومد خیس نشن. دورشونم که پارچه پیچیدم.

باید بسپرمشون به خدا و برم. ولی اگه امشب دووم آوردن فردا شب چی؟ جمعه چی که نمی تونم بهشون سر بزنم...

 

پی نوشت:

متاسفانه امروز صبح اون کوچیکه که بی حال بود مرد..

اون یکی هم که دیروز حالش نسبتا خوب بود امروز در حال مرگ بود. دیگه تکون نمی خورد و فقط چند دقیقه یک بار یه ناله ای می کرد.

بردمش پیش دکتر قاسمیان و چه دکتر مهربونی بود. کلی به این طفلک رسیدگی کرد تا حالش جا اومد. وقتی رسیدم اونجا دکتر می گفت قلبش داره می ایسته.

الان خونه است و حالش بد نیست. یه کم اسحاله و همش می خوابه.

فقط دعا کنید بتونم یه مدت نگهش دارم تا بعدا ببرمش پیش پیشی های دیگه.

باز هم اگه کسی رو میشناسید که بتونه ازش نگه داری کنه ممنون میشم بهم خبر بدین. 

 

عزيزان دل (6)  نبات

 

 روز 14 فروردين بود و مي خواستيم قبل از اينكه بچه ها بيان بريم ببينيم اين هژير خانوم يه وقت بچه هاشو تو كلاس ها نگذاشته باشه (از اونجايي كه هيچ كس رو آدم حساب نمي كنه!). همه جا رو گشتيم و اثري از ني ني كوچولو نديديم آخر رفتيم يه سر هم به شوفاژ خونه زديم و يدفعه ديدم يه موجود كوچولو از يه گوشه داره جيغ و ويغ ميكنه. رفتم نزديك تر و ديدم يه پيشي كوچولوي خيلي خوشگله كه كاملا مشخص بود كه يكي آورده گذاشته اونجا و ولش كرده..

روز اول از جاش تكون نخورد و از شوفاژ خونه بيرون نيومد ولي روز دوم كه اومد بيرون تازه معلوم شد كه چه قدر نازه...

 

طفلي دائم سر و صدا مي كرد و انگار صاحب بي عاطفه اش رو صدا مي كرد. انقدر  ناز نازي و ملوس بود كه همه ي بچه ها دورش جمع مي شدن و باهاش بازي مي كردن. حتي يه روز يكي از استادامون بعد از غذا كه برگشت براش جوجه كباب آورد و داد من كه بهش بدم!!

 

اسمش رو گذاشتم نبات. چون منو ياد اون نبات كوچيكه توي خونه ي مادربزرگه ميندازه. مثل همون كوچولو و دوست داشتنيه. ديگه خلاصه هر كس ميره ناهار و برميگرده واسه اين خانوم خانوما غذا مياره انگار اوناي ديگه كه پشمالو و ناز نيستن دل ندارن!

 

مامانم كه امروز عكسهاش رو ديد كلي قربون صدقه اش رفت. همش ميگفت كاش جايي داشتيم تا نگهش داريم.. راستش اگه جايي داشتيم قطعا اونجا تبديل ميشد به پرورشگاه.

 

عكس هاي نبات خانوم رو ببينيد كه چه دلي از همه برده..

 

دائم دلش ناز و نوازش مي خواد و طفلي انقدر خونگيه كه تا دو زانو روي زمين مي شينم ميپره رو پام و فوري ميخوابه و ديگه جدا نمي شه.

 

 

 

 

 

 

 

خلاصه اينكه خوشگل خانوم ما مال خيابون يا حتي دانشگاه نيست. كاملا اهليه و مي دونم كه زندگي بيرون براش سخته.

و مي دونم تعداد پيشي هايي كه تو نوبت مامان دار شدن هستن زياده ولي يه گوشه ي ذهنتون ياد نبات هم باشين. خيلي با محبت و بي سروصداست و اگه جايي داشته باشه و دست نوازشي، از صبح تا شب فقط مي خوابه..  

 

پی نوشت:

اصولا نوشتن مطالبم و انتقال عکس ها از دوربین و ویرایش کلا نیم ساعت وقت می بره و در آخر آپلود عکس ها یک نصفه روز!!

 

 

موضوع: تعطيلات خود را چگونه گذرانديد!

 

اميدوارم كه عيد به اندازه ي كافي بهتون خوش گذشته باشه و خستگي اين سال پر دردسر از تن و بدن رفته باشه!

از همه ي كساني كه تبريك عيد گفتن تشكر مي كنم و ببخشيد كه دير جواب دادم چون مسافرت بودم. منم عيد رو به همه تبريك مي گم و اميدوارم سال پر بركتي داشته باشين.

اگر از احوال دلبندانم خواسته باشيد همه به لطف خدا خوبن. و اتفاقات وارده خودش يه پست جداگانه لازم داره. فقط بايد بگم كه سري پست هاي  "عزيزان دل"  كلي پر رونق شده همه عزيزان دلم تبديل به 3-4 تا شدن!!!

امسال عيد سفري به شمال داشتيم كه راستش از هميشه بيشتر بهم خوش گذشت. چون گشت و گذار زيادي كرديم در دل جنگل ها و دشت ها. يعني همون چيزي از سفر كه من دلم مي خواد. جاده رو گرفتيم و گذاشتيم هر جا دلش مي خواد ما رو ببره و واقعا كه سر از جاهاي قشنگي در آورديم. واقعا توصيف زيبايي هايي كه ديدم به اندازه اي ميشه كه ديگه از حوصله خارجه ولي دو تا از زيباترين مكان ها رو انتخاب كردم كه بنويسم.

يكي از جاهاي زيبايي كه رفتيم گرگان و دشت تركمن صحرا بود. در عمرم چنين صحراي وسيع و قشنگي نديده بودم. يه جاده ي باريك در دل صحراي سرسبز و مه آلود و تا جايي كه چشم كار مي كرد فقط صحرا بود و صحرا. ابر به فاصله ي بسيار كمي از صحرا در حال آرام باريدن بود و چه هوايي كه ديگر نصيبم نمي شه...

راستش انقدر مجذوب جاده بوديم كه ديديم رسيديم به مرز!! مرز ايران و تركمنستان "رود اترك"

روستاهاي بين راه كوچك و كم جمعيت بود ولي روستاي مرزي آباد تر و بزرگ تر بود. روستايي به اسم "اينچه برون" از توابع "آق قلا" در تقريبا 60 كيلومتري گرگان. روي نقشه ميشه پيداش كرد دقيقا لب مرزه. جالب بود كه اين روستا پر از بازار بود كه اجناس از گمرك عبور كرده را با قيمتي مناسب مي فروخت و جمعيتي بود كه به قصد خريد تا اون نقطه آمده بود!!! واقعا همت مضاعفي ميخواد تا اون جا رفتن براي خريد!! ما كه به طور اتفاقي و براي گشت و گذار سر از اونجا در آورديم و البته گشتي در بازار زديم و من چندتا روسري تركمن خريدم. خيلي از اين روسري هاي بلند تركمن خوشم مياد. طرح هايي دارند عالي كه نميشه از بينشون يكي رو انتخاب كرد و اگه تاشو كوچك بزني تا دم زانو پايين مياد. قيمت هاشون هم جالب بود. از 15 هزار تومان پيدا ميشد و مغازه داري كه ما ازش خريد كرديم نمونه اي آورد و گفت اين يكي 120 هزار تومانه و فقط از ابريشمه.

در راه برگشت هوا تاريك شد و هيچ جنبنده اي در اون تاريكي ديده نمي شد. فقط جاده بود و نور ماشين و دشت وسيع و سياه. حتي در تاريكي هم زيبايي داشت ولي راستش رو بخوايد ترس هم داشت، از اينكه كيلومترها از شهر دور بوديم و غير جاده هيچ چيز ديگري نبود!

روستاي ديگري كه باعث حيرت ما شد "آلاشت" بود.

دقيقا ميشه گفت نرسيده به قائمشهر شهرسناتی است به اسم "زيرآب" كه جاده ي آلاشت از همين شهر شروع ميشه. پدرم گفت كه آلاشت زادگاه رضاشاه بوده و تصميم گرفتيم بريم ببينيم چه شكلي است. وارد جاده ي پر پيچ و خمي شديم كه از دل جنگل ميگذشت و تابلو نشان ميداد تا آلاشت 45 كيلومتر راه است. و هر چه جلوتر ميرفتيم تعجب مي كرديم كه مردم در قديم چطوري از اين جاده كه كم كم داشت به قله ي كوه مي رسيد رفت و آمد مي كردند؟!

وسط راه جاده چند آبشار كوچك بود كه واقعا زيبا و چشمگير بود و توقف كرديم تا كنار آب بريم. قبل از ما دو خانواده اونجا ايستاده بودن و هر دو ماشين درها رو باز كرده بودن و آهنگ شاسكول آباد سفلي شون رو تا ته زياد كرده بودن و وسط آبشار با خوشحالي قر ميدادن!! بعد از اين مراسم شادي آور هم دو خانواده با هم دعواشون شد و هر كدوم سوار ماشين خودش شد و درهارو محكم بست و گاز داد و رفت!

آبشار موند با تعداد زيادي پاكت اشي مشي و كيسه !!

 

غصه خوردم به حال آبشار كوچك كه داشت با تمام وجود زيباترين موسيقي عالم رو مي نواخت اونوقت آدم ها...  باز خوبه كه در جاي بكري بود و كمتر خون دل ميخورد..

به خاطر اينكه جاده در دل كوه بالا مي رفت و سرعت پايين بود حدودا يك ساعتي طول كشيد تا رسيديم به نقطه اي كه روستا پيدا بود. راستش  دقيق نميتونم بگم ارتفاعش از زمين چقدر بود، چند هزار متر بود! هر چي بود ما روي قله ي كوه بوديم و نگاه كردن به پايين دل آدم رو خالي ميكرد.

روستاي كوچك و جمع و جوري بود در شيب كوه. در عجب بوديم كه رضا شاه چطوري اين همه راه رو پيموده و به تهران رسيده و شاه هم شده! انقدر هوا سرد بود كه درختان هنوز سبز نشده بودن. و كوه را كه نگاه مي كردي خاكستري به نظر ميومد. نمي دونم مردم اونجا زمستان ها چكار ميكنن يا از اين جاده ي پيچ در پيچ خطرناك چطوري رفت و آمد مي كنن. جالب بود كه خط آهني كه رضا شاه به شمال كشيده بود دقيقا از سر جاده ي آلاشت مي گذشت و اگه راه داشت حتما تا بالاي كوه هم مي كشيد. ايستگاه خيلي قشنگي هم داشت و بالاي دروازه ي وروديش يه ماكت قطار باربري با بار زغال سنگ و چند واگن به دنبالش نصب شده بود كه در زمان خودش قطعا خيلي با كلاس بود!!

آنجا كه بوديم يه مگس سمج وارد ماشين شد و هر كاري كردم بيرون نرفت تا ديگه صداش نيومد و من فكر كردم خودش رفته. هوا هم خيلي سرد بود و شيشه هاي عقب بالا بود. وقتي به تهران رسيديم اومدم از پشت شيشه ي عقب وسايل رو بردارم كه يهو وز وزش بلند شد. مگس بيچاره از آلاشت تا تهران با ما اومده بود.

نمي دونم الان توي اين شهر پر از دود چكار مي كنه. من گفتم حتما از دود و ترافيك دق ميكنه و الان مرده ولي مامانم ميگه نگران نباش چون از آلاشت اومده ميشه شاه مگس ها و حكومت مي كنه.

خلاصه اينكه شمال در اين صورت خيلي چسبيد كه زديم تو دل جنگل و كوه و مناطق بكري رو ديديم كه چشم از ديدنش خسته نمي شد. اونم به خاطر اينكه تنها بوديم شد اين كار رو عملي كنيم. من مسافرت دسته جمعي رو خيلي دوست دارم و واقعا خيلي ميچسبه ولي ديگه هر چي تعداد بيشتر باشه به همون تعداد هم نظر وجود داره و اين تصميم هاي ناگهاني عملي نيست.

 

يه دفتر انشا از دوران دبستان دارم كه بلا استثنا آخر هر انشايي نوشتم "اين بود انشاي من!"

الان هم " اين بود انشاي من" با موضوع تعطيلات خود را چگونه گذرانديد!

 

پی نوشت:

این پست من تعداد زیادی عکس داشت از جاهایی که اسم بردم ولی هر سایتی که رفتم عکس ها رو آپلود نکرد!! حالا هم که فیلتر نیست آپلود نمی شه!! سعی میکنم هر چه زودتر عکس دارش کنم !

 

پی نوشت ۲:

عکس ها آپلود شد!

 

پی نوشت ۳:

لینک زیر بیوگرافی کاملی از رضا شاه است که یکی از دوستان لطف کرده و معرفی کردن. خواندن شرح حال زندگی و دیدن عکس ها خالی از لطف نیست.

رضا شاه در ویکیپدیای فارسی