هانیبال الخاص درگذشت...

 

 

امروز که خبر فوت استاد رو شنیدم واقعا شوکه شدم..

چند وقت پیش بود که در خانه هنرمندان آثارشون رو می دیدم و هیچ فکر نمی کردم که چندی بیشتر در میان ما نخواهد بود.

خیلی حیفه رفتن این پیشکسوتان هنر که واقعا تا سالها کسی نمی تونه جای خالیشون رو پر کنه..

 

 

هانیبال الخاص پایه گذار طراحی فیگوراتیو و هنرمند مطرح مجسمه ساز آشوری روز گذشته ۲۳ شهریور ماه به رحمت خدا رفت.

 

 

منبع

مطلب دوست عزیز "بنجامین" را هم در مورد الخاص از اینجا بخوانید.

 

اندر حكايت سيا و عسل..

 

در نوشتن اين يادداشت خيلي تاخير كردم و جوجك ها كلي از دستم ناراحت شدن و بهشون برخورد!

 

اينا همون جوجه كوچولوهاي روز اولن كه حالا اينقدر بزرگ شدن! راستش من هنوز نمي دونم مرغن يا خروسن بنابراين عكس هاي دقيقي تهيه كردم تا جوجه شناسان نظر كارشناسي شون رو ارائه بدن خانواده رو از نگراني دربيارن! به نظرم مياد كه عسل خروس باشه. چون اولا صداش دورگه شده و داره به قد قد و اينا نزديك ميشه و بعيد نيست به قوقولي قوقو هم برسه! بعد دمش هم داره بلند مي شه ولي كاكلش به نسبت خودش كه زود رشد كرد همچين خروسي نيست! از طرفي سيا هنوز تمام خصوصيات يك جوجه رو داره و حتي مثل عسل صداش هم هنوز بزرگ نشده و همچنان خستگي ناپذير جيك جيك ميكنه!

عسل عاشق ارتفاعه!

فقط دوست داره بره بالاي بلندي و با افتخار دور و برش رو نظاره كنه! حالا فكر مي كنيد اين بلندي كجا مي تونه باشه؟

فقط كافيه من بشينم تا ايشون بدون تعارف از سر و كول من بپرن بالا و برن وايسن روي كله ي من!! نمي دونيد چقدر از اين كار خوشحال ميشه! كلي ارتفاع دور و برش هست كه ازش بالا بره ولي عسل فقط سر من رو ترجيح ميده! اولين بار كه اين قله رو كشف كرد و فتحش كرد چون زيادي ذوق زده شده بود مي خواست يه حركتي بكنه ، با سرعت نور نوك زد گوشواره ي من رو از گوشم درآورد و گرفت به نوكش و پريد پايين! سيا هم كه عاشق دنبال بازي! يه سر گوشواره ي من رو گرفته بودن به نوكشون و اين از اون مي گرفت، اون از اين!!! يه سرش هم نيست و نا پديد شد! نمي دونم خورده شد؟ افتاد توي چاه؟! نمي دونم!!

 

حالا چند وقتيه كه دوتا دوست كوچولو پيدا كردن! دو تا ياكريم خوشگل كه اونا هم مثل جوجك ها تا صداي من رو ميشنون سريعا خودشون رو ميرسونن لب پشت بوم. چند وقتي بود مي ديدم كه دونه هايي كه مي پاشم براي جوجه ها خيلي زود تموم ميشه! فكر كردم غذاشون زياد شده. حالا كشف كردم تا من مي رم پايين اين خانوم و آقا بدو بدو خودشون رو به دونه ها مي رسونن و دخلش رو در ميارن! من هميشه سهم كبوتر ها و گنجشك ها رو يه قسمت ديگه ي پشت بوم ميريزم و ميان مي خورن ولي از وقتي مزه ي گندم و ذرت به دهنشون خورده ديگه به برنج و نون خشك و حتي ارزن هم محل نمي ذارن!! همه ي فكر و ذكرشون شده غذاي بچه هاي من!

 

خلاصه با وجود اين دو تا دوستشون مصرف گندم و ذرت رفته بالا!

چند روز پيش وقتي رفتم بالا يه دفعه ديدم يه چيزي پر زد رفت سمت در! ديدم يكي از همون ياكريم كوچولوهاس كه انگار ديده اون تو هم يه خبرهاييه و خواسته بياد تو فضولي و حالا همون جا گير كرده بود. من رو كه ديد وحشتزده پريد سمت در ولي در رو از شيشه تشخيص نمي داد و طفلي هي محكم مي خورد به شيشه.. من هم از ترس اينكه بلايي سرش بياد همونجا آروم نشستم تا اون هم كمتر خودش رو بكوبه به شيشه.. يه كم به اين طرف اون طرف خورد تا آخر رفت پشت يه سري آت و آشغال و گير كرد.. با هزار زحمت گرفتمش و كشيدم بيرون.

طفلكي داشت سكته مي كرد.. يه كم نازش كردم تا آروم شه و بعد بردم بيرون ولش كردم.. جفتش خيلي نگران نشسته بود لب پشت بوم و وقتي ولش كردم دو تايي پر زدن رفتن. با خودم گفتم حتما از ترسش به اين زوديا نمياد اين جا.. كه ديدم چند دقيقه بعد دو تايي اومدن نشستن اون بالا و زل زدن به من! انگار تصميم گرفته بودن بيان و تشكر كنن!!

خلاصه از اون روز به بعد اين جفت بامزه صميمي تر هم شدن و تقريبا دارم عادت مي  كنم كه به اندازه ي جوجك ها ببينمشون!

نكته ي جالب اينجا بود كه وقتي ياكريم داشت پروبال ميزد كه بره بيرون جوجه ها از ترس در حال سكته بودن!!!! و دوتايي رفته بودن زير ميز قايم شده بودن و جيكشون هم در نميومد! اين هم از بچه هاي شجاع من!!

 

اين گلدوني است كه ديگر در قيد حيات نيست! بقاياي گلدون رو در عكس بعدي ببينيد!

 

سيا، عزيز دلم با اينكه هميشه مشغول خوردنه ولي نمي دونم چرا انقدر از عسل كوچك تره.. وقتي بچه بود بابام مي گفت حتما مريضه! ولي الان بچه ام خيلي هم سالمه ولي شايد مربوط به نژادش باشه!

 

 

 

سیا و عسل حدودا ظهر که میشه علاقه ی زیادی دارن که روی پای من بخوابن!

 

 

از اینجا هم ميتونيد عكس هاي ريزه ميزگي جوجك ها رو ببينيد.