يكي از گربه هاي دانشكده مون هست كه هميشه سر غذا دادن باهاش دعوا دارم. چون خيلي قلدره و هر وقت براي بقيه غذا ميذارم با پررويي بهشون حمله ميكنه يكي هم ميزنه تو سرشون و غذاشون رو مي گيره ولي وقتي گرفت و خيالش راحت شد لب به غذا نمي زنه فقط ميگيره به دهنش مي بره اون ور تر ميندازه زمين.
و من هميشه به خاطر اين رفتارش باهاش دعوا داشتم و اسمش رو گذاشتم دله!
چند روز پيش ها كه داشتم وارد دانشگاه مي شدم ديدم پشت بوته ها مي ره و غرغر مي كنه. تعجب كردم چون تا حالا اون جا نديده بودمش.. رفتم پشت بوته ها ببينم كجا مي ره من رو كه ديد شناخت ولي مثل هميشه نيومد جلو تا خودش رو لوس كنه (چون يكي از دعواهاي اساسيش با بقيه سر اينه كه ميخواد ثابت كنه كه اين فقط براي من غذا مياره و فقط من رو دوست داره!! )
يه كم فكر كرد بعد پشتش رو كرد به من و راه افتاد و يه كم غرغر كرد يك دفعه از پشت بوته ها يه بچه ها گربه بيرون اومد ، بعد شد دو تا، بعد شد سه تا و با كمال تعجب شد چهار تا!!!!
داشتم شاخ در مي اوردم..
چطور ممكن بود كه تاحالا بچه هاشو به من نشون نداده بود.. من كه هميشه آمار همه شون رو داشتم اين يكي از دستم در رفته بود. بچه هاش قوي و سالم و قشنگ بودن و كاملا هم با هم متفاوت! يكي كاملا شبيه خودش بود يكي زرد و نارنجي بود يكي مثل ببري خودم راه راه سفيد مشكي بود و آخري هم سفيد يكدست!
خيلي ناراحت شدم از اينكه تا حالا نمي دونستم كه دله مادره و هميشه به خاطر غذا دزدي دعواش مي كردم . فكر كنم به خاطر همين قلدر بازي هاش بچه هاش انقدر زياد و سالم بودن ( خدارو شكر).
براي جبران رفتارم از اون روز تا حالا غذاي بيشتري بهش ميدم و لكه ننگ رو هم از بين بردم : يعني اسمش!!
حالا صداش مي كنم حنا..

- در این عکس هم حنا خانم طبق معمول مشغول شاخ و شونه کشیدن برای یه گربه ی بیچاره ی دیگه است که اومده بود یه لقمه غذا بخوره-