پشت میزم نشسته بودم و حسابی غرق در کار بودم که دیدم میزم به شدت جابه جا شد و حتی صدا هم داد!!

همیشه وقتی زلزله ای اومده من اولین کسی بودم که حس کردم و به بقیه گفتم و بقیه هم مسخره ام کردند و همان شب هم از اخبار شنیدن که زلزله ی خفیفی اومده!!

همین یکی دو سال پیش دقیقا همین جایی که امروز نشسته بودم حس کردم زمین کمی لرزید فوری بلند شدم هوشی رو بغل کردم و رفتم تو چهار چوب در و داد زدم زلزله!!!!!!!

پدرم که بهم خندید و مامانم هم گفت حتما اشتباه کردی ولی ۱ ساعت بعد اخبار گفت که واقعا زلزله بوده.. و اون موقع کمتر کسی حسش کرده بود.

...

...

امروز ولی به محض اینکه میزم لرزید رنگ و قلمو رو رها کردم و با وحشت بلند شدم و داد زدم لرزید!!! و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که هوشی رو پیدا کنم و بغلش کنم و تو چهار چوب در بایستم.

...

 حتی دور و برم رو هم نگاه کردم..