عزيزان دل (2) ببري
اونطور كه مطلع شدم امروز پنچ شنبه 10 دسامبر (19 آذرماه) روز جهانی حقوق حیوانات است. اسم قشنگي است و روز زيبايي است ولي نه براي ما! دليلش را همه مي دانيم..
هر چه فكر كردم كه چي بنويسم كه متناسب با اين موضوع باشد نتوانستم. حاصل همه ي حرفهايي كه مي خواستم بگم همون افسوس ها و دل تنگي هاست كه همه شنيديم و بهش عادت كرديم. همون نصيحت هاست و همون در خواست هاست كه هميشه از بقيه داريم ولي...
درست است كه گفتنش بهتر از نگفتنش است ولي من حسابي دل تنگ ميشم وقتي راجع به اين موضوع صحبت مي كنم. همين حالا همه ي صحنه هايي جلوي چشمم مي آيد كه " روز جهانی حقوق حیوانات" در مقابلش مانند شوخي است!
ببري
ببري اولين و مهربان ترين گربه اي بود كه در بدو ورود به دانشگاه باهاش آشنا شدم. و البته همونطور كه قبلا هم اشاره كردم!! كلا اولين موجود جانداري بود كه باهاش دوست شدم. تا چند هفته فقط با ببري ارتباط صميمانه اي داشتم و كم كم با بچه ها هم آشنا شدم!
ببري گربه ي بسيار مهربونيه و خيلي هم با شخصيته.چشمهاي سبز زيبايي داره و نگاهش خيلي با محبته.ساكت و بي زبونه و براي غذا خوردن شلوغ نمي كنه و هميشه هم اولويت رو به كوچكتر ها واگذار ميكنه. بعضي وقتها كه واقعا خيلي مظلوم مي شه وقتي مي بينه چند تا بچه دارن غذا مي خورن با اينكه خيلي گشنه است عقب ميره و مي شينه تا همه بخورن تا اونم بياد تهش رو بخوره. به خاطر همين هميشه براش غذا كنار ميذارم و جدا بهش ميدم وگرنه طفلي گشنگي مي كشه.
تابستون كه مي رفتم دانشگاه تا غذاشونو بدم مي ديدم خيلي با ولع غذا مي خوره و منم كلي خوشحال بودم تا اينكه يه روز كه داشتم بهش غذا مي دادم يكي از باغبوناي دانشگاه اومد و بهم گفت به بچه هاش هم غذا ميدي؟؟ گفتم اي وااااااي مگه بچه دار شده اين؟؟ گفت آره و من رو برد و جاي بچه هاش رو بهم نشون داد.
رفته بود توي يكي از كلاس هاي ساختمون هاي عقبي بچه هاشو به دنيا آورده بود (چون اون موقع دانشگاه تعطيل بود) و من نديده بودم. تا ديد من رفتم سمت پنجره (تنها راه عبور و مرورش به اون كلاس) با خوشحالي پريد بالا و بچه هاش رو صدا كرد. دو تا فسقلي كه كپيه خودش بودن. ببريه ببري..
گويا من رو بهشون معرفي مي كرد اونا هم كله هاي كوچولوشون رو با ترديد آورده بودن پشت پنجره و زل زده بودن به من. خيلي خيلي ناز بودن .
بچه هاش رو هم بايد توي يه پست ديگه معرفي كنم ولي اسماشون رو گذاشتم "طلا" و "بلا" اسمهاشون كاملا با شخصيتشون جوره.
ببري بعد از بزرگ شدن و مستقل شدن بچه هاش نمي دونم چرا همش مي ره جاهاي ديگه و من موقع غذا بايد همش دنبالش بگردم. يه جوريه انگار قلمرواش رو داده به بچه هاش و خودش جاهاي ديگه مي پلكه. موقع غذا هم اگه نزديك باشه از جيغ و داد و سرو صدا هاي هژير خبر دار مي شه و مياد وگرنه ديگه نمي شه پيداش كرد.
اينم عكس هاي اين مادر مهربون..



اين يكي هم يه عكس خنده دار از غذا خوردنش!!
البته این تصویر من نیست! ولی عکس شازده کوچولوییه که 3 سال روی زمین و پیش ما بود و خیلی زود برگشت به سیاره اش...