رستوران تازه تاسيس بود. با دوستانم قرار بود براي ديوار هاي آنجا چند تابلو كار كنيم.

همه بوم و رنگ به دست آماده وارد رستوران شديم، دكوراسيون جالبي داشت، همه چيز چوب سرخ رنگ بود و فضاي كلي هم هم مدور بود، يك دايره بزرگ.

يك پيانو ي چند وجهي در گوشه اي از رستوران بود و يك دختر، كه اصلا بهش نمي خورد پيانيست باشد پشتش نشسته بود.

مدير رستوران از ما خواست از دختر در حال نواختن پيانو نقاشي كنيم.

دختر شروع به نواختن كرد. صدايي ماورايي از پيانو بلند شد. آهنگ ها انقدر زيبا بود كه تا به حال نشنيده بودم. بيشتر محو صورت دختر بودم،نا خودآگاه شروع كردم به كشيدن پرتره اش.

با خودم فكر مي كردم كسي كه انقدر زيبا مي نوازد چرا انقدر ساده است! مدير رستوران به طرز عجيبي فكرم را خوانده بود، جواب داد ما هم اول همين فكر رو كرديم. ولي وقتي شروع به نواختن كرد خوشمان آمد و نگهش داشتيم.

بعد حركت انگشتانش نظرم رو جلب كرد. انگشت ها به طرزي زيبا با ريتمي جالب بالا و پايين مي رفت. تصميم گرفتم انگشت ها هم در نقاشي باشد. هر چه كشيده بودم با كاردك صاف كردم و بالا تنه دختر را كار كردم به شكلي كه مركز توجه روي انگشتان باشد. نمي دانم چرا در نقاشي هم به نظرم انگشت ها در حال بالا و پايين رفتن و نواختن بودند!

وقتمان براي آن روز تمام شد. مدير رستوران گفت تابلو ها را همين جا بگذاريد تا فردا بقيه اش رو كامل كنيد. بيشتر بهش مي آمد استاد دانشگاه باشد تا مدير يك رستوران.

وقتي يك نفر داشت بوم را از دستم مي گرفت چيزي كه كشيده بودم برايم رضايت بخش به نظر آمد. با اينكه آستر بود و كامل نشده بود ولي هنوز انگار انگشت ها حركت مي كردند و دختر بي توجه به حضور ما و نقاشي هايمان هنوز مينواخت.

آهنگ هايي كه تا به حال نشنيده بودم..

..

..

..

 

 

اين اولين باري بود كه خواب "نقاشي كردن" ديدم.

با جزئيات ثبتش كردم كه هيچ وقت يادم نره...